<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهیار رشیدیان</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Oct 2009 23:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شعف</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب عجیبی بود امشب .شبی پر شعف .دو ساعت ، اما غریب و حتی قریب تر . داستانی دیدنی اما از هم آغوشی کلاغ ها مخفی تر ... شبی که خدا تجربه ی حس آن حال را زمانی به بشر داد که دایره ی طاق مینا را می ز.د &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشته بودم پیش تر در همینجا برای ما و شاید شما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کس عاشق شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخفی کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در عشقش عفیف بماند ، شهید بمیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدیثی ست از پیر فرقه ی خدا، جعفرصادق، امام صادقین ، خدای متکلمین ، پیر دو عام ،و جوان زیبا ترین مرد ملکوت که می گوید : ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانی چه می گوید : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بدانی دو چنگ دو دست ، داس درو و و و ... می شوند چهره را ... وای واای واااای وااااااا ی بر من . تن پر پر می زند تا بکند از خاک وقتی هوس دیدار روی یار دیوانه ات می کند .تا حدی که چنگ عنان رو خراشی از کف می دهد . وقتی که می توانی ، می خواهد که بشنود ،که بگویی که بشنود معشوقه به هزار زبان آوای عشقت را اما نمی گویی ، نباید بگویی ... می شود نگویی ؟!.... به ولله که اگر در حد تراز این حال باشی به چنگ بجای رو، سینه و گلو چاک می دهی تا نگویی : دوستت دارم ... تا نگویی، تا دست ،احساس عمیق عاطفه را نوازش نکند ...بشر باشد و نکند ، آنهم این روز و روزگار ؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عفیف ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عفیف ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عفیف ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عفیف بماند آدم . بنی آدم عفیف بماند در عشقی که تنها لحظه برقش ، لحظه ی اولش ، لرزه ای که برق نگاه اول به تن می خرد....آن لحظه شریف ترین لحظه ی عشق است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عین قضات گفته که : جمال لیلی را دانه ای دان بر دامی نهاده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          : صیاد ازل چون خواست که ازنهاد مجنون مرکبی سازد از آن خویش ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه می شنوی ، نه سخن من و تو می رود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدیث بشر ، حدیث شهوت است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدیث سرخی انار گفته اند . حدیث خنکای سیب نیز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی نه ...به گمان من: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیب مقدس است ، معطر است سیب . حدیث سرو و گل لاله می رود از سیب . بوی عطر گل گودال قتلگاه می دمد از مشام سیب ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان رنگ انار است ، از نار است انار . رنگ هوس ،داغ ،رنگ خط روی لبهای اناری رنگی را دارد که لحظه ی شکاف شروع تبسم را به آغوش ، در میان دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنجا که هوس بوییدن لبهای به تبسم گشوده شده را ذکر کلام سر می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس عفافی ، حتی رد گرد حجبی نریخته تا نشان بازگشت راه باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثر قریب به اتفاق آدم ، غریب به اتفاق ،آدمها ، همه اصلا ، در عشق شهید نمرده اند .یا گاه تا نیمه ی راه رفته اند و عنان بریده اند . مثلا مجنون نامی را با نامهای بسیار دیگری نام گذار یا نام بردار کرده اند : مجنون .نه یک نفر که هزاران مرد ... اما چرا مرد ؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی هیچ زنی ، مجنون نبود ه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا ابد، بوده و خواهد بود بسیار ها بیشتر از مردها حتی !!!!!!!! نه مثل مردها که محکمتر در عفاف عشق.....نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه مرد بودن مجنون ها ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی اگر زن بودند ... باور کنید گاه ، بسیار بارها زنها در عشق و عفاف ، از مجنون مجنون ترند در عشق ... در عفافش که مجنون راه شکست ، در میانه ی راه پرواز به قصد شکار شهباز ، باز ماند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل من که میانه ی راه را لختی ،لحظه ای برقی میانه ی راه را نشانم داد . ابتدای به عاشقی مردنم شاید و شهید نمردنم حتما ... چونکه لب به تحسین لعبتی لعبتباز ، بازنده اش خدا و او بازنده ی خلق گشوده ام .لب وقتی هوس شکاف گرم تبسمِ رنگِ قرمزلبهارا لبهایی که زرد رنگ روح صاحبش بود :بانو ، صدایم را از این سطور می شنوی ؟...بانو روبرویم بود با گیس ها ی نبافته ... حتی لختی تصور کودکی اش را می کنی با موهای بافته و قتی روبرویت چشم می دزدد و پک به سیگار می زند . من دوست داشتنت را ،من مهرت را ،من تپش توی چشمهایت را ، وقتی نگاهم نمی کنی می بینم .نه وقتی نقاب کشیده نگاهم می کنی .با تو ، به تو می گویم که می دانم می بینی : خود خودت مانده ای با خودت .تنها .تو تنهایی با تمام شلوغی هایت .آدمهای هزاران بیرون و هیاهوی توی درونت . ولی تو تنها یی .و من بعد سالها رسیده ام تا باز شریک تازه ی تنهایی هایت باشم .بعد تنها یی های بسیار .شاید بیش از سالها . شاید بهتر از شریک پیشین تنهایی هایت .از شریک پیشین تنهایی هایم .او که آمده بود به قصد رفتن .آنها همه آمده و رسیده اند به قصد رفتن .و تو نمی دانستی ، و نه تو و نه من ونه هیچکس نمی داند. اما می دانم . تو هم می دانی که من تقدیرم با تو ماندن است درنهایت شراکت تنهایی ها ی مان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خط مرگ را بی حجاب طی کرده ام .مثل هر شب که مرگ با آخرین لحظات پلک زدن هویدا می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من امشب بعد از لختی ، عبوری ، از شهر، و کنجی از شهر که رو برو بودیم .تا کف خیابان و گرمایی که خداحافظی روی لبها می گذارد . گرمایی که تعجیل خداحافظی لبها،سرما ی سرعت سر را در هوار حفره ی گوش از یاد می برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها لختی ، درلحظات گذشتن، در رفتن ، وقتی که خداحافظی صدایش می زنیم . آنچه را که روی بانوی رندی ،از نقاب چشم پس کشیده را می بینی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی دوستت دارم را در رد ممتد بوقی ... در حینی که با سرعت باد از کنارت می گذرد ، صدای بوق پی در پی و پیوسته ... در گذر خیابان شلوغی در بطن شب شهر ، جیغ ممتد بوقی ،فریاد می زند : دوسستت دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنجاست که قلب می شکند ،هر کس به عشق بمیرد روزی که شهید بمیرد آن روز . همه شهید مرده ایم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی کلاغ ها ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه عاشق ترند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور نمی کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مترسکها بپرسید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعدها .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا همیشه .................................................................... .. ..... .. . . . . ......... . .     .......  ... . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 23:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکاف سایه ها</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>
اول سلام ... به شما که این سطور را می بینید ...

مدتها بود ، حتی برای دیدن و خواندن نوشته های دیگران اینجا نیامده بودم ...آخرین بار یکی دو هفته ای بعد از آخرین آپ بود . و شاید یکی مانده به آخرین بار بود و نه ، حتما . چونکه آخرین بار توی عید بود و تعطیلات نوروزی ... چه عید خوبی بود ... اصلا سال خوبی ست .عالی ست اگر شیطان نشنود - به کر بودن هیچکس راضی نیستم ، پس امیدوارم این یکی نشنود که آرزوی کر بودنش را ننویسم - آره ، گوش شیطون کر سال خوبیه ... واسه من که عالی بوده تا حالا و حتما هم خواهد ماند و اگر نماند بهتر از این خواهد شد ... اولین سفری بود از هفتاد و شش تا به حال که من پانزده روز تمام خرم آباد بودم و خسته نشدم و وقت رفتن دلغمین و دلتنگ از رفتن بودم - همیشه سر سه روز نه یک هفته ، خداحافظ - ... از نیامدن به اینجا می گفتم .نه هوای نوشتن داشتم و نه وبلاگ خوانی ... امشب که به دلیلی - که در پی می آید - ایمیلم را باز کردم و با 129 میل مواجه شدم .آخرین بار 3 میل نخوانده داشتم ... البته الان 128 تا نخوانده دارم ... در نهایت باید تشکر کنم از بهناز امانی عزیز .هیچکسی که شخصیت عجیب و عمیقی دارد ، همراه دیوانگی ها و شیطنت و شر و شور های دخترانه اش ... امشب ایمیل را باز کردم که ترجمه شکاف سایه ها بردارم که سر از اینجا در آوردم ...

و اما &quot; شکاف سایه ها &quot; ...

مدتها بود ، سالها بود که عشق فیلمسازی داشتم و این اواخر دیگر عشقش عقده شده بود و هرچه می گذشت عمیقتر می شد ... تا آنجا که وقتی طبق عادت سالها هر مجله ی سینمایی را سر ماه می خریدم ، به ازای واژه واژه ای که می خواندم حسرت می خوردم ...

بالاخره حین سال تحویل ، در لحظه ی آرزوها و تصمیم ها از عزیز دو عالم خواستم و با تمام جود و وجودم تصمیم گرفتم که در سال 88 اولین فیلمم را بسازم...

الان 15 دقیقه از آغاز 25 اردی بهشت 88 کذشته ... من 9 صبح پنجشنبه 4 اردی بهشت 88 ، به همراه گروهم در بیمارستان مرکز توانبخشی عمل (زعفرانیه) اولین فیلمم را کلید زدم ...و ساعت 1 شب جمعه 5 اردی بهشت که در واقع می شود ساعت 1 بامداد ششم ، فیلمبرداری اش تمام ...

تقریبا ده ، دوازده شب متوالی از 7 ، 8 شب تا 4،5 صبح من به همراه علیرضا توکلی در موسسه نقش جهان مشغول تدوین فیلم شدیم و بالاخره تصمیم اول سال نیمه دوم ماه دوم سال به سر انجام رسید . امشب نیز ترجمه اش را از بهناز امانی -در این جهان مجازی - گرفتم تا میانه هفته ی آتی زیرنویس شود و تا نیمه خرداد ارسال شود برای نازنینی -  چون اجازه اش را ندارم نامش را نمی گویم - که مقیم فرانسه و دست اندرکار جشنواره های فیلم کوتاه است ... 

اگر مخاطب این وبلاگ بوده اید ، &quot;شکاف سایه ها &quot; همان فیلمنامه ای ست که چند پست قبلتر به نام شکاف خوانده اید...بچه هایی که بی یاریشان این کار امکان پذیر نبود ، اینها بودند:

بازیگران : آیه کیانپور-فروغ قجابگلو - نوشین تبریزی - سحر میرآقایی - برنادت پولیس
تدوین :علیرضا توکلی
طراح صحنه :محسن دلیرانی
طراح لباس :سحرمیرآقایی
طراح گریم:جلال امیری مرند
تصویربردار:محمدرضاتوکلی
صدابردار:شهاب رضایی
مدیرتولید:جواد علمی نیا 
مجری طرح:مهدی علمی نیا
مترجم:بهنازامانی
طراح پوستر،پک،لیبل :شادرخ گلچین معانی
و در آخر ممنونم از دکتر بهزاد بیک وردی و علی سلطانی که شرایط مادی و روحی این کار را برایم فراهم کردند...
و وای که چه پوستی ازم کنده شد بدون دستیار و برنامه ریز و منشی صحنه ... تقریبا همه ی این کارها خودم تنها انجام دادم، البته به اضافه ی صدجور کار دیگه ...

ولی چسبید ، شبی که کار تدوین شده را به همراه چند دوست اهل فن با هم دیدیم،تمام خستگی کار از تنم درآمد..

من فکر کنم باز سر و کلم اینجا پیدا شد: سلام
</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 22:03:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> آقا رضا وصله کار ، کت شلواری دگمه دار  : داستان کامل . </title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Jan 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقا رضا وصله کار ، کت شلواری دکمه دار - 2</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=4&gt;(&lt;/FONT&gt;بخشی دیگر از داستان  آقا رضا ... را هم اینجا بخوانید و بقیه اش را در شماره ی آینده ی جن و پری .اگر لطف میترا الیاتی مثل همیشه شامل حالم شود...)&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ها،هآره،حقّیقّتِش مِ مِرَفتِم دِ تو باغا پُشتِ غسالخونه آواز مِخوندِم وِرَه دِلِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خودِم فقَّط.خُ اَ وختی رِژیم عوض شُدَه دَ هیچکس آواز مِنِه گوش نِمُکُنَه…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هیچکه دیَّه نِمِرَقصَه .البت خوب بی ئی بساط مطربی ریشه کَن بی.چی بید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; ئی .دَسِّ شما درد نَکُنَه ئیما نِه نِجات دادین دِ خُوردِنِ نونِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مُطرِبی.اصغرپلیسه م هِی مُگُفت ئی نون خُوردَن نَرَه ،ولی خُ مِ دِ تو گوشِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;گاو وِ خواب بیدِم… البَتَه قّبلِ ئیکه رِژیم عوض بَشَه ، اَ وقّتیکه جنگ مطربا دَر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;گِرِفت ها ، کُلَن مِ دیَه فقَّط سی خاطِرِ دلِ خودِم آواز مِخوندِم…اولِش فکر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;کِردِم فکِ فامیلِ زِلفی بایَست باشَن یا کَسِ کارِ میر کمونچَه…خُ خدانَدارا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;همه ش فکر مِکِردِن مِنِه بدبخت باعثِ بانی جنگ ئی دوتا بیدِم ،چِه جنگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;  بی حاج آقّا ،اوه اوه ... شما وِ گِمونم تازَه تشریفِتونه وِ ئی شهر آوُردین ،نه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; ؟…چی،چینِه حاجی ؟!... ها ، خُ همو نَقلِ سرهنگ خِدمَتِت مِگِم دَ…خُ نه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; هَمَه اینا وِ هَم رَبط دارَن.اعدام ، نه اونا که تو باغ حبیب مِنِه خفت کِردِن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مُخواستِن اگر از سر آواز بَخونِم اعدامم کُنن...کیه اعدام کِردَن؟...هَ؟...نه دِ ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; ئو که همو اول شولوغیا فِرار کِرد.زَنِشِ جا گذاشت وُ فِرار کِرد،ها خُ مِنَم همو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; سرهنگ سپه دارِ مِگِم دیَه.پَچی ،هآره خُ.اوّل که میاد دِ تو شهر میرَه دَرِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; خونَه حبیبِ نِنَه لیلا...ها بارکلا،حبیب بعد فِرارِ سرهنگ ترتیبِ طلاقِّ غّیابی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; فخری خانِمِ مِدَه وُ وِرَ خودِش عقدِش مُکُنَه حالِشِ مُکُنَه دیَه،قُمری سیا بخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; اَ دَسِ همی دِغ کِرد مُرد ...سرهنگ چی ؟...دِ همینِ مِگِم بَرات... تمومِ ئی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بدبختی مِ اصلَن دِ گور هَمی سَرهنگ دِرمیاد…اصلَن مَ کِه سرِم سَرِ میزِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بُرِشِم بی،سَرِ چرخِ خیاطی پایی م ، سرهنگ بی که دَسی دَسی اِنداختِم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; دِ دستَه مطرِبا ، وَگَرنه مِنِه چی به آوازَه خوُونی خُ خدا…البت تَشِ همَه ئی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; بَدبَختیا دِ زیرِ سَرِ زنش دِرمیاد.اصلن هَمی که بَندَنِ الان گِرِفتینِم وِ جُرمِ مُردَه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; دُزدی…چی ؟...پَ چی ،پَ اشتباه نَکِردید؟!... اشتباه کردید بابا خُ...تقّصیر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سرهنگَ، دِ اصل تقّصیر زَنِشَه، فخری خانم.گُتِم که برات، الان فخری خانِم زنِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; حبیب نِنَه لیلا...ماجرا نِنَه لیلا نَم کِ مِدانی حَتمَن.همیشَه پِسرِ وِ اسم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آقاش صدا مِزِنن ،مگر ئیکه نِنَه یارو چیزَکی جورَکی...بِوَخشید نه استَخفُرِّلا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;  لیلا مُردَه دیَه،نه، خُ...خُ خودِت مِدانی دَ !...شما که ماشالّا هَمَه چیزِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مِدانی ...پَ چی مِگی تو ئو غاغِذا تو پوشَه ت نُوِشته ئوجور.خُ سرهنگ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هَمی وِ خاطِرِ فخری ئی بِلا نِه سَرِ قُمری آوورد.اَی قُمری خانِم خُدا بَکُشَم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; سیت...تُف دِ روت حبیبِ نِنَه دُرُس...حیف ِئو چشِ قِّشَنگ که بَخورَش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مور،حِیفِ ئو چَشا هِزار رَنگ کِه خاک بَکَش کور،هِی وِی خُدا ، هِیرو هِیرو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هِی...خدایی دو تا زن قِّشَنگِ  مِلس دِ ئی شهر بی ،هر دوتاشَم بی نصیب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; ئی نِنَه فُلان...فخری، اِی هِی سی فَخری ، ئو روز اولی که سرهنگ سُوارِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; جیپِ رو بازِش کِرد دِ تو تَمومِ شهر گردوندِش…فَخری خانِم  فَخری خانِم بی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; وِ روزِ نَوَد… دِ دَسِ ئی روزگار،بازی بازیش زیادَه، زیاد،مَگَر نه حاجی جو …&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چینِه ؟…خُ بِذار وِ حوصِلَه تا بِگَم بِرات بِفَمی تو ئو غاغَذات دُروغّ نُوِشته ن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دادَن دَسِّت حاجی جو،قُّروونِ ئو ریشَ قَّشَنگِت بَرِم … کاش مِ نِصفِ  ئو ریشِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; تُونِه می داشتم وِ خدا... دَسِ میاوُردِم بِش... ولی خودِمانیم حاجی آقّا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;،خدایی خیلی قّیافه ت بِرام آشنائَه…یِه رِفیقّی داشتِم خیلی قّیافه ش شَبیهِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; شما بی...البت اِستَخفُرِّلا ئو قُمار باز بی...وقّتِ شُلوُغّیا که داشت رِژیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;عَوَض مِشُد، یِه دَفَه گُمِ گور بی...مُردَه شورِ هَمی غَّسالخونَه بی...صدا غَلاغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; هانِ مِشنَوی .هَر وقّت کسی تو ئی شهر میمیره هَمَه غَلاغ ها جَمع مِشَن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; رو پُشتِ بونِ غسالخونَه .مِشنَوی صِداشونِ.هَمه شَهر مِفَهمَن که اَلان دارَن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; دِ غَسالخونَه مُردَه مِشورَن...شُما خیلی قّیافَه ت شبی... وِلِش کُ...چی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چیَه ؟...غَلاغ غَلاغَه خُ .نَشنُفتی غار غار مُکُنَن .غار غارِشو آدِمِ کَر مُکُنَ...ئی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; تُخمِ چِشا مِنِ سِیل کُن ، عِینِ اَنِ غِلاغ سبزَ ، حالا فَهمِسی غِلاغ چیَه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;؟...چیِه !...مِگُتِم، اَ خُ ، خُلاصَه حاجی هرچی شَر دِ ئی شَهر وِ پا بی، دِ تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;گورِ زنا غریبَه  بی وُ بَس…اِی اِی…کُدوُم گور؟... گور!…مِ چی بِگَم وَلله ، خُ مَ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; دارِم خِدمتت هَمینِه مِگِم …کارِ سرهنگ بی خُ خُدا حاجی ، وِ ئو خدا کِه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مِپَرَستی ، دِ جا مُهر پیشونیتَم معلومَه عبادتِتَم زیاده...کی، مِ؟ دَس شما دَرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; نَکُنَه ، یعنی مِفَرمایی مِ مُعتادِم ، نَفَرما ئی حرفِ حاجی ،فقّط عِرَق، یعنی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خُ اونم که الحَمدِلا دیه پیدا نِمِشَه.دَس شما درد نَکُنَه چِ کارِ خویی کِردید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;رِژیمِ عوَض کِردید ئی بساطِ عرقّ فِروشیا وُ سازِ آواز ِمطرِبا جمع بی رفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;پِی کارِش…البت ئی شهر دوتا مطرب دِرَجَه یَک داشت که یَکی شونِ ئو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;یَکی کشت ،خودِشَم کوه وِ کوه فِرار کِرد...مِ بی تقّصیرم حاجی...همه ش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; تقصیر زِلفی بی...یَک ضربی مِزَد خُداندار... حال مِکِردی،ئیجوری ،لِب دِرِ دِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;لِب ، لَه دِ رِ دِ لِب ، رِم دِ رِ دِ رِم ،رِم دِرِ دِ رِم ، یَکصَدِ بیس پَنج ضَبدَرِضَبدَرَ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بیس پنج ، ضربدر بیس پَنج یکصد بیس...مُزَخرَف چیَه؟... خُ ئینا وِ ئو چیزی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;که باید بِگِم ربط دارَه ، بی ربط که نیسا...ها،هَمو...مِ وقّتی که مِگِم هرچی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; شَّر دِ ئی شهر وِ پا مِشَه دِ زیر سَرِ زَنونه غریبه دِرمیاد ، خُ شما باور &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نِمُکُنی ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی ست ذهنم درگیر نوشتن نمایشنامه ای ست .در حین نوشتن این نمایشنامه ، خبرهای غزه رسید ... حالا فضای غزه بد جور ذهنم را درگیر کرده ... مسئله ی انسانی اش .تنها و تنها مرگ و زجر انسان ...چند بار اتود زده ام .هربار ناموفق ... مدتی ست سخت مشتاق به نوشتن نمایشنامه ام .سخت مشتاق ... تنها مشتاق .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی آنچه که از دو تکه ی داستان ذیل تا بحال خوانده اید ، به نظر شما چقدر قابلیت اجرا یی دارد...؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 17:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بریده ای از آخرین کار...</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>(این داستان به شهادت دو سه نفری که خوانده اند تمام است .تنها مانده چند روتوش که عادت و وسواس دیرینه ی من است .به عمد بریده ای از آن را گذاشتم ، به همان علت که آن دو سه نفر خواندند.خواستم ببینم که لحن و زبانش تا چه حد قابل فهم و انتقال است .این پرسش من از شما یی ست که می خوانید ... و اینکه اگر خواستید از احساستان به این نوشته بگویید و ... ، داستان کامل به زودی در یکی از نشریات مکتوب یا اینترنتی منتشر می شود...) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پیش نوشت : فونت متن به این دلیل درشت است که راحت تر خوانده شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقا رضا وصله کار ، کت شلواری دکمه دار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;...اِی هِی… وِهَرکی که بِگِی رو آوُردِم.نِمِشَه...خدا وکیلی نمِشَه…وَلله بِ لله نِمشَه… مَ وِ زِمینُ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;زِمون رو آوُردِم …البتَ حنجَرَم سالِمَه ولی خُ نفَسِم مِشکِنَه دِ حلقِم .عکس دِ حَلقِّمم اِنداختِم ،ولی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;خُو ئی دُکتِرا فرقِّ سر خَرِ اَ قّینِ گاو نِمِفهمن، چی کُنِم...چی،هَه؟!…خُ چَن دَفَه بِگَم اینه برات…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ها حاج آقّا ، بَله ، شما دُرُس مِفرمایی، دُرُسَه…خُ مَگَر نگُتِم برات…ها آ، همو دیَه… سِه شُو پیش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; بی گَمونِم...مَ چِ بِگِم خُ خُدا،عین واقّعیتِش همی اینَه دیَه،نَه خُ ئونم دُرُسه...گِمونِم دَه دَفعیَه دارِم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ئی حرفانِ وِرَت مِگِم.ها بارِکلّا... مِ سَرِم سَرِ چَرخِ خیاطی م بی…همو چرخ پایی اصغر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;پلیسه…پلیسه مِزَد یَک جُون رضا ،دِ دُنیا پلیسَه کار ری دسِّش نبید خدابیامرز… اِی هِی روزِگار،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; خُودِ مِ ،یه وختی اول آخِرِ زَنونه دوزا ئی شهر بیدم وِرَ خُودِم...بَشکِنی چَرخِ فِلَک یا بَشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; وِیرون،هَرچی سَخت آما وِ دَس تُوبردیش آسون… اِی هِی، مِنِ بی کَس…خُ صَبر کُ ، چّی ، خُ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; دارِم مِگِم برات. سَرِم رو خِشتَکِ نمی دانِم کی بید کِ یِهو رِمِّ دَرِ دَخمَنِه آووردِن ،چُرتِمِه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;خُدانَدار اَ سوراخِ قینِم پِروند سگ مصب... گُتِم ، کیَه ،آمدِم صبر کُ...رِم رِم رِم ، خُدا نَدار دَرِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; رُمبوندی سَرِم،کیَه، آسِمون دِ گُردَه ت.دَرِ کِ واز کِردِم ، وِی وِی، عوج بن عُنُقّ… خُدا ئی دِ کُجا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; دِراما وِ ئی شُو تارِ مِنه بَدبَخت … کی ؟…کی ئیجوری گُفتَه…غِلَط کِردَه هَرکَه گُفتَه. مَ خودِم وا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ئی جُف تُخم چِشام دیدِمِش...کجا نُوِشتَه؟!...هَ ؟… دِ تو ئو غاغِذا نوشته ، هَه !... یَعنی جنابالی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; وا ئی مَحاسِنِ مُتِبَرِکِت ،نه ، یَعنی خدا وکیلی نُوِشتَه تو ئی چارتا تیکَه غاغذِ بیشتِر دِ حرفِ مِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;قَّبول داری؟…اِی هِی ، دُورَه آخِرَ زِمونَ…مَ مِگِم وا ئی دو تا تُخمِ چَشا خودِم دیدِمش … حاجی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;جو، سَرِم بَشَه فِدا ئو جا مُهرِرو پیشونیت ...تُف دِ ئی روزگار، مِ اگَر کوسَه نِمِشُدِم حالاَ ریشام قَدِ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; ریش شما سفیدِ سفید بیدِن ، البت مالِ شما که قّد مالِ رُستَمَه جُونِ رضا …اَ،هَمی دیَه، ئو شُو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;اومَد دَرِ دَخمَه ،دَخمَه دیَه ، هَمو زیرپِلَه خیاطخونه اصغر پلیسه... گُتِم کِ واسه ت حاجی جو ، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;اومَد سِراغِم که رضا آب دَسِت داری بَنیش زِمین دِ دُمِ سَرِ مِ بیا …اَی خدا نصفِ شُو ئی عَجَلِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;مُعَلَقِ دِ کُجا اِنداختی دِ سَر مِنِه مَفلوک …ها بابا ، دَرجا رَفتِم دِ پُشتِ سَرِش…هآره خُ دَ ، وقّتی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;سرهنگ دستورمِدَه مَگَر مِتونی نَه وِ زِوون بیاری...نه بابا جوُن حاجی، مَ که جُرئَتِشِ نِداشتِم … &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;هاآرِه بابا ،گُتِم رو چِشِم، بِشش گُتِم چَشم جناب سرهنگ اَلان میام، خداییش دو قَدِ کلَّه مِ گُن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;مِخواست بِشِش بِگَه نه ،بِگَه نِمیام… عینِ بُز سَرِمِ اِنداختِم پایین پشتِ سَرِش رَفتِم… چینِه؟… هاره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;خُ ، البت کِ بِش گُتِم…چینِه بِش نَگُتِم !؟…خُ هَمو دیه رِژیمِنِه گُتِم، گُتِم جِناب سرهنگ ،رِژیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;عَوَض بیدَه ،شاه فِرار کِردَه  رَفتَه دِ سوراخِ...،ئووَقّت تو ئینجا چِه میکُنی ، ئینجا سی چه پیدات &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;شُدَه ... ها هَمو، بِش گُتِم جناب سَرهنگ اگر دسِ ئی جماعت بیُفته وِ خِشتَکِت تا پُشتِ پیشونیت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;جِّرِش میدَن ،مِنَم سَرِم شُلوغَه ، صد تا وصلَه کاری دِ نُوبَت دارِم نِمِتونِم وِرَت زود بَدوزِمِش.دیه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;دُورَه پارتی بازی خِلاص بید .شِنُفتی حاجی ،شاعرمِفَرما ، عامل وِ بازی بازی ، عامل وِ پارتی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;بازی کوپِنِا مِنِ دُزدی. شِنُفتی حاجی؟ عاملِ قّندِ شَکَرِنِه مِگَم، خُدا نَدار یَک ریشی هَشتَه ، دو قّدِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ریشِ حضرتِ عالی...دَری وَری چیه ، مِ مِگِم که،ها، آره،همیطور بِش گُتِم…چینِه؟ …همیطوره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;هَمیطور که نه البت ،خُ دو قّدِ سَرِ مِ گُن میخواس ئیطوری با سرهنگ سپه دار حرف بَزِنه…نه، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;فامیلی ش یِ چی دیَه بیده قّبلَن ، بعد کِ مِشَه سرهنگ عوضش مُکُنه مِشَه سِپَه دار...اِی دیز اگر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; سِپَهِ نِگَه نَداشتی...خوب گُتِم حاج آقّا،خوشِت اوومد…باشَه باشَه ،بِوَخشید بِوَخشید...خُ، بَفَرما ، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;چِ، چِ بِگَم؟ …کدام شُو؟ … اَ، ها ئو شُو…، هیچی دیه،آقایی که شُما باشی ئیما هم راه اُفتادیم دِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;دُنبالش…هوا؟…نه هوا گِمونِم صاف بی ، صاف صاف ،جوره آیینَه…البت بِگم دقّیقِّش یادِم نیس…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;دفعه قَّبلی ؟...هاآرِه ، همو ، یادِم میا ،نه ،یادم ...خُ خُدا حاجی مَ یادِم نیسا دیشُو شوم چَ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;خوُردِم...دِ گِمونِم خایَه  مرغ خوردِم.جات خالی بی حاجی ،مرغِش اول آخِرِه هرچی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;مرغَه ...ها ها ،بوَخشید. گِمونِم دَفعه قّبلی گُتِم بارون بی…ها!...هآرِه ، گمونِم یه نیف نیفِ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;بارونی میزد…اَ ،هاره ،بارون بی .سرهنگ گتِم رضا یه بارون بارونی بَخون .شِنُفتی ش، حاجی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; ؟...بارو بارو بارونَ هِی ، دَسِّتِ بِ وِ دَسِم بیارِیم وِ خونَه هِی...البت اگر مِتونسِّم آوازشِ بَخونِم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; خیلی خوب بی...آره حاج آقّا.یادِمَه اولِ کوچه باغا پشت قَّبرستون بیدیم.یادمَه سرهنگ یه دَفعَه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;پُشتِشِ کِرد وِ مِ ،روشِه کِرد وِ پرچینِ باغ ،شلوارشِه ،گلابِ قَّمصر دِ ئوروت حاجی ،پَنّج دِیقَّه یِه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;نَفَس شاشید . بیشتِر دِ صد دَفه دِ تو ئو باغا سرهنگ قمار کِردَه ،دَستَه مطرِبام سی شادی دِلِش تا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;خود صُب زَدن وِ سازُ وُ رقّصیدن...اونِه مَ نِمِدِنِم.مَ فقَّط یادِمَه هَمی کِه پَرچین باغ حبیب لله نِنَه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;لیلا نِ دیدِم ، مو وِ تَنِم سیخ واساد…سرهنگ گُت پَ چونَ مِثِ سگ گَرسگ لرز مِزِنی رِضا…ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; حاج آقّا، جا ئی زخمِ زیر چُونَمِه مِبینی حاجی جو… دِ تو باغ حبیبِ لله نِنَه لیلا ، باغ پشت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;غسالخونَنِه مِگِم.مِبینی پوسِ گردِنِم چَسبِسَه زیر چونَه م، همو ئو چارتا تارِ ریشِ کوسه مَم سوختِن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; خداندارا، جون رضا داغ هَشتِن دِ رو حَلقُ وُ حنجره م … تهدیدِم کِردِن که اگر دَفِه یی دیَّه آواز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt; بَخونِم خَفَم مُکُنن…یعنی اعدامِم مُکُنن...قّیافه م که خودِش دِ خودِش گُهی بید ، ئی خداندارام بَدتِر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ریدِن  توش.آره حاجی جو،قُّروُونِت بَرِم…ها...؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 20:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سطر اول - سطر آخر</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&quot; مدار صفر درجه &quot;را برای چندمین بار خواندم . من در دو حالت سراغ نوشته های محمود می روم . یکی وقتی که کار نمی کنم و نمی توانم . و یکی زمانی که چرخ کار تند می چرخد ... محمود به گمان من یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران است ... دیروز وقتی آخرین صفحه ها را می خواندم . وقتی در اوج هیجان مرگ نوذر اسفندیاری نوک انگشتانم یخ زده بود به یاد نقد رضا رهگذر افتادم در سه شماره ی اول روزنامه انتخاب .سه صفحه ی کامل روزنامه ... و بعدها شنیدم که دلیل ماندن آن سکه های کذایی روی سن تالار وحدت از همین به اصطلاح نقد آب می خورد... امروز در فاصله ی زمانهایی که بیکار می شدم ... در میان رخوتی که فضای کار اداری می سازد... &quot; درخت انجیر معابد &quot; را ورق می زدم ... همیشه نوشته های او برای من سرشار از انرِِژی بوده . یادم مانده یکروز غروب وقتی از خانه اش خارج می شدم مثل همیشه تا دم در همراهم آمد .حال غریبی داشتم . رسیدم سر کوچه .روبرویم یکی از میدانهای نارمک - که حالا شماره اش یادم نیست- بود .حدود شش عصر تابستان بود .همانجا روی نیمکت نشستم و نوشتم . ده صفحه نوشتم .به خودم آمدم . هشت شب بود. آن داستان &quot;کاشی رنگ باخته 65&quot; بود که تا حالا چند بار چاپ شده و ترجمه شده .از آن داستانها که در یک نشست نوشته می شوند...چقدر سبک و سر کیف و خوشحال بودم . همان حالی که بعد از نوشتن هر داستان دارم . هنوز هم ... آن روز فرمودند که داستان در بازنویسی زاده می شود . نوشتار اول نطفه است .باید آنقدر داستان را پاکنویس و باز نویسی کرد که دیگر نتوان یک کلمه . حتی یک کلمه نه به آن اضافه کرد و نه از آن کم کرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی ست غروبها از فضای کار اداری که خارج می شوم به سمت کافه ی پاتوقم می روم . می روم کافه شوکا . کافه ی یار علی پور مقدم . کنج کافه  روی تک صندلی آخر  کنار عکس آقای دولت آبادی می نشینم قهوه ام را مزمزه می کنم  و به قاب عکس آقای گلشیری نگاه می کنم گاه گاه ... حال و هوایم عوض می شود.فضای خشک اداری همچون توده ابری کنار می رود و دم شب وقتی به سوی تنهایی خانه می روم کاملا - یا تا حد زیادی- آماده ی کار کردنم . شب ها حتما می نویسم . حتی اگر شده یک صفحه کلمه و حرف و واژه های بیخود... دست نباید خشک شود . دست خشک شود ذهن را هم خشک می کند . مثل خودنویسی که جوهر در مجرای نیشش می خشکد ... دست باید مدام تمرین داده شود . به قول آقای محمود : نویسندگی عین کارگری ست . توان جسمی می خواهد . مچ باید قوی باشد . مثل مچ کسی که کلنگ می زند... در نهایت مدتی ست شبها تا دو - سه ی شب کلنگ می زنم و صبح مثل هر روز خواب می مانم . دیر به اداره می رسم . توبیخ می شوم و هر روز بیشتر از روز قبل به مرز اخراج نزدیکتر می شوم ... تنها راه چاره به قول یکی از دوستان اهل فن این است که شبها ده شب بخوابی و چهار صبح بیدار شوی و آن وقت کار کنی...&lt;br /&gt;نمی دانم .فقط با تمام وجود دلم می خواهد کارمند کتابخانه ای باشم یا پژوهشگاهی یا ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که این سطور را می نویسم ٰ &quot;طبل حلبی &quot; روبرویم باز مانده ... هیجان غرق شدن در دنیایش باعث می شود تا این سطر آخرین سطر این پست باشد ... راستی اگر خواستید &quot; طبل حلبی &quot; گونتر گراس را بخوانید ٰ حتمن به ترجمه ی سروش حبیبی باشد... و اگر درباره خود گراس خواستید بخوانید ٰ ویژه نامه ی &quot;بخارا &quot; بهترین منبع است ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه دیگه این دیگه سطر آخره ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 10 Dec 2008 15:22:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نیلوفر و باران و دیگران</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;چند شب پیش بعد از مدتها رفتم انتشارات نیلوفر...عجب عصر دلنشینی بود . من شیرینی کارت پایان خدمتم را برده بودم . به هر حال عصرانه ای شد و گپ و گفتی شیرین با دوستان...صحبت کتاب های تازه شد ... نیلوفر چند کار عالی منتشر کرده . یکی مثل &quot; نقشه هایت را بسوزان &quot; به ترجمه مژده دقیقی که در واقع ترجمه داستانهای برگزیده روز دنیا ست.داستانهایی که در نیویورکر ... هاروارد ریویو... پلافشرز...انتاریو ریویو و... منتشر می شوند.پیش از این نیلوفر از همین دست مجموعه ها&quot; اینجا همه آدمها اینجوری اند &quot; را منتشر کرده که آن داستانها نیز توسط خانم دقیقی ترجمه شده است... جدا می گویم که از دست دادن داستانی از &quot; رابین جوی لف &quot; یا &quot; استیون کینگ &quot; یا &quot;جس رو &quot; ... جای حسرت دارد...بخوانید و با &quot; بوهمی ها &quot; نهایت لذت داستان کوتاه خوب و پر و پیمان را تجربه کنید...&lt;br /&gt;در حال نوشتن داستانی هستم که گفتار راوی اش مدام با من است.حتی گاه شده در حین خواب.او مدام  اکثر اوقات از توی گوشم . توی گوشم حرف می زند .اسم این داستان &quot; آقا رضا وصله کار   کت شلواری دکمه دار &quot; است...این داستان را به دلایلی کاملا داستانی و در عین حال شخصی با لحن لری می نویسم ...فضای کار فضای عجیبی ست و من بعد از سالها با هیجان و میل و شعف بسیار مشغول نوشتنش هستم . سالها بود اینطور درگیر داستان نشده بودم.&lt;br /&gt;همان شب توی نیلوفر پویا رفویی را دیدم . با ناراحتی گفت که مرد حسابی بشین کارتو بکن . بشین داستانتو بنویس .این چه کاریه می کنی آخه... بر حسب تصادف پویا یکی از فیلمهای من را دیده و کاملا هم عصبانی شده و آن شب خطاب به من می گفت : &quot;به نظرم وقتت را تلف کارهای دیگر نکن .فقط داستانتو بنویس ...بشین بنویس..&quot; ... دیگر نگفتم که چند وقتی ست این فکر فقط داستان نوشتن تمام ذهن و خیالم را گرفته ...&lt;br /&gt;آن شب ساعتها در پیاده رو انتشارات نیلوفر زیر باران از داستان گفتیم و شنیدیم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 13:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه مجلس</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز مجموعه داستان &quot; برف و سمفونی ابری &quot; را خواندم .تقریبا در طول این سالها هر داستانی که منتشر می شود را می خوانم .و همچنان به امید خواندن یک داستان فارسی خوب باز هرچه منتشر می شود را می خوانم .مجموعه پیمان اسماعیلی ازجمله معدود کارهایی ست که وقت خواندنش تصمیم گرفتم چیزی درباره اش بنویسم .وقتی خبرنگاری را رها کردم ، از همان وقت تصمیم گرفتم که هر از گاهی بنویسم ..وقتی که داستانی درگیرم کند ، یا تئاتری آنقدر دلنشین باشد که حس نوشتن را با خودش بیاورد.آخرین باری که حس نوشتن نقد تئاتر شکل گرفت ،وقتی بود که آخرین کار آتیلا پسیانی را دیدم .اما من آخرین اجرایش را دیدم و برای یادداشت نوشتن دیگر دیر بود.امروز &quot;برف و سمفونی ابری&quot; همین حس را داشت .&quot;برف و سمفونی ابری &quot; مجموعه ای ست که می توانست چند داستان درخشان داشته باشد .داستانهایی سرشار از فضاهایی بکر و تجربه نشده .داستانهایی با موقعیت های ناب که یا با خامی یا تنبلی نویسنده تباه شده اند.اما با این وجود مجموعه ای ست که ارزش نوشتن دارد.مجموعه ای که خواندنش در شرایط امروز داستان نویسی فارسی ، لذت هایی به همراه می آورد. دلم می خواهد درباره ی وضعیت داستان امروز بنویسم.اینکه چرا مدتهاست داستان خوب نخوانده ایم .و تنها اگر کارهایی هم با جنجال ژورنالیسم اسم در کرده اند ، تنها به خاطر همان جنجال بوده و نه چیزی که باعث ماندگاری داستان باشد .چه در ذهن من مخاطب ،چه در بستر زمان که بهترین قاضی ست برای تشخیص داستان خوب از بد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به راستی داستان نویسی امروز در چه وضعیتی ست .نسل امروز کجای این وادی قرار دارند .آیا کار درخشانی منتشر می شود .داستانی که زمزمه را به این جریان مانده و به ظاهر مرده برگرداند.شاید هم منتشر شده و من ندیده ام .نمی دانم.لا اقل اکثر داستانهای نسل امروز را خوانده ام .تمام آنها که اولین مجموعه هایشان را در اواخر دهه ی هفتاد و در طول این سالهای دهه ی هشتاد منتشر کرده اند .و هر کاری که بعد از آن از آنها منتشر شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش توی کافه شوکا با داریوش اسدی کیارس حرف می زدم .او از کسانی می گفت که در طول این سالها یک مجموعه داستان یا رمان خوب منتشر کرده و دیگر هیچ کاری از آنها منتشر نشده .شاید پنج – شش نفری را اسم برد.گفت باید ماند و کار بعدی اینها را دید.شاخصهای این نسل فعلا این چند نفر هستند.باید منتظر ماند و دید ... همین . من کم صبر و حوصله ام ....اما باید ماند و دید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;برف و سمفونی ابری &quot; را بخوانید .مجموعه داستانی ست که نسبت به شرایط حاضر جلب توجه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش با یکی از دوستانی که دبیر صفحه ی ادبیات یکی از روزنامه های کثیر الانتشار است ،درباره ی کلاسهای داستان نویسی حرف می زدیم.او از جمع آوری ویژه نامه ای با این تیتر می گفت .و من وقتی آمار تقریبی این کلاسها را شنیدم ،واقعا متعجب شدم.یعنی این تعداد کلاس داستان نویسی ... و هر کلاس لا اقل ده شاگرد – کمترین حدش – و این یعنی ما در حال حاضر از صدها داستان نویس ، یا نهایت علاقه مند به داستان نویسی داریم ...هر چند وقتی نام استادها را شنیدم ، دیدم که اکثرشان نهایت دو یا سه مجموعه داستان یا رمان دارند.ولی حتما توانایی تدریس را در وجود خود می بینند و آنقدر دانش و تجربه در این حیطه دارند که تدریسش کنند...اما اینکه اکنون این تعداد دانش آموز داستان ... ، عالی ست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با این تفاسیر یعنی ستاره ای می درخشد که ماه مجلس شود . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 17:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکاف</title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>(من هشت سال دانشجوی ادبیات نمایشی بوده ام .شش سال تا لیسانس و دو سال فوق .تقریبا از ترم سوم ،تمام ذهن و زمانم در گیر داستان بود و هیچ انگیزه ای برای حضور در کلاسها نداشتم.یعنی شاید اگر خبرنگار تئاتر نبودم و به این عنوان با اساتیدم ارتباط نداشتم ،همان ترم چهارم مشروط و اخراج می شدم .البته در دوران ارشد با رتبه ی دوم فارغ التحصیل شدم .چون هم استادها و هم کلاسها بسیار جذاب و دلنشین بود.اگر یک جلسه ی جابرعناصری یا محمد رحمانیان را نمی رفتم ،احساس خلاء تمام وجودم را در آن ساعتها پر می کرد.بماند من در طول این هشت سال دو نمایشنامه نوشتم که یکی ش توسط نشر افلاک - به لطف آقا سید فرید قاسمی - چاپ شد.ویکی ش را هم در کلاس هفت ساعته ی محمد رحمانیان در یک نشست نوشتم که الف شد و چقدر انگیزه شد برای درام نوشتن .ولی وقتی در خلوتم نوشتم دیدم هرچه نوشته ام داستان است نه نمایشنامه .و دو فیلمنامه که یکی ش به پیشنهاد داریوش بابائیان بود برای کیومرث پور احمد -بر اساس طرحی از خودش که داستانش را هم برای خودم نوشتم- و نمی دانم و پی هم نگرفتم که اصلا خوانده شد یا نه ... و یکی هم همین که می بینید .خواستید بخوانید ، نخواستید هم ببینید و بگذرید...)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-داخلی - روز- خانه الی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی روی کاناپه نشسته ، دو آرنج روی دو پا ،با کف دو دست صورتش را پوشانده. مادر از روبرویش می گذرد ،می رود و برمی گردد تا کنار الی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر: نمی خوای آماده بشی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی هیچ حرکتی نمی کند.دست مادر به سمتش می رود،مردد می ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست روی سر الی می گذارد،الی از جا می پرد،انگارضربه ای محکم خورده باشد.با پس خوردنش مادر می نشیند، مضطرب است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : خوبی ؟!                                                                                        &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه سنگین الی لختی روی مادر می ماند . مادر دست روی شانه اش می گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; .الی عصبی تنش را پس می کشد . بر می خیزد .می رود .مادردستش را می گیرد ،الی لختی می ماند. ظاهری به ظاهر عادی می سازد.الی لبه ی کاناپه می نشیند.آرنج روی زانوگذاشته ،دستی تکیه گاه دست دیگراست ، چانه اش را توی مشت گرفته ،خیره به نقطه ای گم است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر: ببخشید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی سر تکان می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : ما خوشبختی تو می خوایم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : من خوشبختم ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : الان فقط تو پیش مایی ...ما فقط تو رو داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی: واسه همین زور می زنین ردم کنین... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر نفسی عمیق می کشد ،سکوت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر :تو نمیخوایی بری سر زندگی ت ...  اینقدر به ما علاقه داری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی: اصلا اتفاقا ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر سکوت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر: پس از ما بدت میاد ...نه ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی سکوت می کند.صورت مادر مکدر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی صورتش را با دو دست می پوشاند .مادربرمیخیزد.الی با اوبلند می شود ،سینه به سینه ی مادر می ایستد . مادر جا خورده ،یک قدم پس می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی:  چرا؟ ... چرا مامان ها ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر سکوت می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:چی چرا...؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر با رد محوی از پریشانی از کنار الی می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   الی : بابا باز میگه برو ...میگه باید بری...                                                                                    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : اون فقط میخواد خیالش راحت بشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی: خیال بقیه ناراحت بشه مهم نیست ...نه  ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : یادت رفته الی ، ما سر ازدواج خواهرتم همین داستان رو داشتیم ...روزی که  مادر شوهرش زنگ زد یادته...میفهمی این یعنی چی الی !!!... تو یادت نیست اون شب بابات چه حالی داشت ...؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : چرا، شک داشت ...؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : تو نمی فهمی الی ...بپوش بریم، دیره ،ظهر شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : آره ، نمی فهمم ...اون کسی که من انتخاب می کنم اینطور چیزی ازم نمیخواد            &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : کو اون کسی که میگی  ... الی این مسئله با همه چیز زندگی فرق داره ... بفهم دختر،بفهم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : من می خوام آدمم رو خودم انتخاب کنم ،نه بابام که به خاطرش خوابش آشفته بشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر پوزخند می زند .لیوان آب را به سمت الی می گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : پاش بیافته در عین عاشقی شون واسه همون چیزا شاهرگت رو می جوون ...بخور آروم شی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : آرومم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی لیوان را می گیرد .گرفته نگرفته ،لیوان می ترکد کف آشپزخانه .مادر سر تا پای الی را نگاه می کند.الی به سمت اتاقش می رود . مادر پشت سرش می رود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بدو بپوش ، دیره ...بدو دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : کجا ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : صد بارپرسیدی کجا ؟ ... دیگه داری کلافه م می کنی ... بدو دیگه ،بدو  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر چادر را از چوب رخت بر میدارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : تو رو خدا یه بار دیگه بگو ،کجا مامان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : خرید .../مادر سکوت می کند/... سر راهمونم باید نوبت دکتر بگیریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; صورت مادر لختی منقبض می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : دکتر واسه چی ...؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر :چی نه ، واسه بابات ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر ،چادر به دست به سمت پنجره می رود... باد پرده را تا سقف تاب می دهد. مادر پنجره را می بندد ،نیمی از پرده بیرون می ماند ،باز پنجره را باز می کند ،باد تندتر پرده را تاب می دهد .مادر پرده را با یک دست می گیرد و با دست دیگر پنجره را می بندد .پرده گیر می کند به چفت پنجره ،مادر عصبی پرده را می کشد ،پرده پاره می شود.مادر پنجره را نیمه باز رها می کند،باد تند پرده ی پاره را تاب می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی پشت سر مادر ،زل زده به با باد تاب خوردن پرده ی پاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر عصبی به سمت در ورودی می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بدو دیگه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر توی آینه ی قدی پشت در چادرش را سر می کند.در را باز می کند ،خارج می شود، الی پشت سرش خارج می شود . در با باد، محکم کوبیده می شود.     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-داخلی - روز – تاکسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پلکهای بسته ی الی می پرد.مادر گاه بیرون را می بیند ،گاه صورت و پرش پلکهای الی را .زیپ کیفش را باز می کند ،کتاب کوچکی در آورده زیر لب می خواند.هنوز چند سطر نخوانده سر بلند می کند باز الی را می بیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستش می رود به سمت دست الی ،لختی مردد می ماند ،دست الی را می گیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : چرا اینقدر یخی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی چشم باز می کند . نگاه خالی اش مادررامی بیند.به معنی منفی ،سر تکان می  دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : چیزی هست که میخوایی به من بگی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی سر تکان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : تو اگر کسی رو میخوای ،اگر کسی تو رو میخواد پاشه بیاد  ... من اونوقت میتونم تو روی بابات وایسم بگم این نه ،اون ... ولی تو الان دو ساله داری تمام  خواستگارات رو رد میکنی ... .تا دیروز میگفتی درس دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بابات این کار رو میکنه که چهار سال دیگه نگی من نفهمیدم ،شما چرا بهم نگفتین ،چرا اجبارم نکردین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : ولم کن مامان تو رو خدا... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای راننده : حاج خانم در بالایی پیاده میشین یا پایینی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : تو همون آدرس نوشته حاجی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده تکه کاغذی را بالا میگیرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای راننده :نه ننوشته ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا د ست مادر برود که کاغذ را بگیرد ،دست الی تند تر کاغذ را گرفته است .الی کاغذ را می بیند.لختی محو کاغذ می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : کجا داریم میریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : ...اول یه کوچولو بیمارستان ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : بیمارستان واسه چی مامان ...تو که گفتی میریم خرید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : گفتم میریم یه نوبت اکو واسه قلب بابات بگیریم ...حاضر نیستی یه قدم واسه ش برداری... جدا بدت میاد از بابات ... چون می خواد خونه زندگی واسه ت بذاره ،چون بهت میگه قبل از اونی که شوهر و مادر شوهرت ببرنت...،... دهن آدم رو به چه حرفها وا میکنی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی :بابا کی قلبش مشکل داشته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:به تو چیزی نگفتیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای راننده : حاج خانم بالاخره در پایینش پیاده میشی یا بالایی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : فرقی نداره ،هر کجاش راحت ترین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای راننده : خدا بد نده حاج خانوم ... ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بد نبینی حاجی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده :دکتر جماعت فقط استخون لای زخم میذارن ،به حرفشون اعتمادی نیست ...البته  این جایی ام که شما میرین تو این کارا ،یعنی واسه قلب اصلا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : صلوات بفرست حاجی ،دعا کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر زیر چشمی الی را می بیند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; الی با همان لبخند ماسیده سرش را به صندلی تکیه می دهد ،چشم ها را می بندد.مادر کتاب کوچکش را زمزمه می کند... راننده صلوات می فرستد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده : از من میشنوین ،ببریدش بیمارستان خصوصی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر :یه کم تندتر میری حاجی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-داخلی – روز – اورژانس بیمارستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر و الی وارد راهرو می شوند.مادر ،الی را به سمت ردیف صندلی ها می برد .مهربانی در رفتار و گفتار مادر بیشتر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بشین گلم ،بشین تا یه نوبت بگیرم بریم ،الان بازار میبنده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی می نشیند ،مادر می رود ،الی برخواسته ،قدم می زند .مادر را میبیند که راهرو را رو به ایستگاه پرستاری می رود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر روبروی ایستگاه پرستاری ایستاده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : خسته نباشید ... خانم دکتر آژند رو میخوام ببینم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرستار : ما اینجا یه خانم آژند داریم اونم تا جایی که میدونیم دکتر نیست ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : همون ،ببخشید من نمی دونم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرستار :آخر راهرو ،دست چپ ، در آخر ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر می رود ،پرستار پوزخند می زند . مادر تا ته راهرو می رود .روبروی درآخر می ایستد .سرش می چرخد رو به راهرو ،الی را می بیند ایستاده نگاهش می کند.مادر وارد اتاق می شود.نگاه الی روی آدمهای اطرافش می چرخد.سرگرم دیدن جماعتی ست که در اطرافش وجود دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستی به شانه اش می خورد ،تنش را پس می کشد ،می چرخد، الی آژند را نمی شناسد ،مادرش را که می بیند لبخند می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند :سلام خانومی ... بریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی نمی رود.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : کجا ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بریم با دکتر بابا حرف بزنیم ... عکس قلبش رو دیده ،وضعیتش خیلی بده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی مضطرب می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : عکس قلب ، عکس قلب بابا ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند پوزخند می زند ،الی نمی بیند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بهت نگفتیم که نگران نشی ...وخیمه شرایطش الی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه الی تند می چرخد به مادرش... همراه آژند و مادر راه می افتد... وارد حیاط بیمارستان می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-داخلی – روز – بیمارستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی ،مادر و آژند هم قدم ،راهرویی خلوت را رو به انتها می روند...برعکس بخش اورژانس دیوارهای این بخش کاشی آبی است ...چهره الی پر از نگرانی  است . هیچ حسی در چهره ی مادر نیست ،لبخند محوی روی لبهای آژند مانده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند : نگران نباشید خانوم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : نمی دونم چرا یه دفعه سردم شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند نگاهی به سر تاپای الی می اندازد.از کنار الی به سمت مادر می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند:/آرام/خودت رو نباز می فهمه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار به نحوی بگوید که الی بشنود. الی زل می زند به مادر و آژند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند : تو خوبی خانومی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی به سختی لبخند می زند ،می رسند انتهای راهرو .روبروی دری دو لنگه .الی رد چرک انگشتهای مختلفی را روی در سفید می بیند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند: یه دقیقه صبر کنید ،ببخشید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند دو تقه به در زده ،وارد می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : اینجا کجاست من رو آوردی مامان ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر بی هیچ حسی در نگاه و چهره ،نگاهش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : اینجا کجاست مامان ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : اگه اتفاقی واسه بابات بیافته ... کوچکترین شوکی باعث مرگش میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی :من میگم اینجا...یه چیزی حالم رو بد میکنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی ،خیره نگاهش می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : اینجا کجاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در باز می شود.آژند توی چارچوب در است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند : بفرمایید تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آژند دست می گذارد روی شانه ی الی ،الی تنش را پس می کشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : من چرا باید بیام شما برو دیگه /شدیدا مضطرب می شود/&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی یک قدم از آژند دور می شود،تنش به تن مادر می خورد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی : من چرا باید بیام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی قصد رفتن می کند .مادر مچ دستش را سفت می گیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی :  مامان ...مامان / بغض راه نفسش را می بندد/&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر : بابات ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر الی را می کشد توی چارچوب در ،پاهای الی روی موزاییک کهنه ی کف سفت کشیده می شود .آژند دست توی گودی کمر الی می گذارد هلش می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند : زشته خانومی ،ماما و بابا چی فکر می کنن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی باغضب آژند را می بیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاهای الی سست می شود ،داخل می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-داخلی – روز – اتاق آزمایش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه الی خیره و پر غضب به مادر است.مادر چشم می دزدد،می نشیند. دکتر به روی مادر می خندد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر : شیطونی کرده ...؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر برزخ می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر: این چه حرفیه ،داره عروس میشه دخترم  ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام تن الی منقبض می شود.مادر نگاهش را می دزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:اسمت چیه گلم...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی ایستاده زل زده به مادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:الی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:نمی دونسته میاد اینجا ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند سر پا پشت به در، پشت سر الی ایستاده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی غضبناک فقط مادر را می بیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:چیز خاصی نیست عزیزم...چرا عصبانیی...چون بهت نگفتن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آژند از پشت سر الی به دکتر اشاره می کند سریعتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر برمی خیزد.دست روی شانه الی می گذارد.تن الی همراهش نمی رود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:بیا می خوام باهات حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تن الی سخت همراهش می رود.دکتر پرده سفید را پس می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.مادر کتابچه ای را درآورده ،زمزمه اش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقه ای می گذرد .دکتر برمی گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:چرا اینجوری آوردین طفلکی رو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر:اصرار باباش بود...نمی اومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: شکلای بهتری ام می شد این کار رو کر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر سکوت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:خودتونم میخواین ببینین؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تن مادر سخت برمی خیزد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:به خاطر اطمینان باباشون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر پرده را کنار می زند ،الی ایستاده ...تنها پنجره ی حفاظ دار اتاق را می بیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر:بشین گلم...اصلا نترس ، روزی ده تا عروس خانم گل،مثل تو می آد اینجا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الی حین نشستن روی تخت زل می زند به مادرش...مادر نگاهش را می دزدد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه مادر خیره به کفشهای قرمز الی می ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶-خارجی – روز-حیاط بیمارستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران تند می بارد.الی و مادر از بیمارستان خارج می شوند.هیچ حسی توی صورتشان نیست.انگار دو غریبه هم قدم شده اند.صورت الی خیس باران است ،حتی هر دو چشمهایش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز هشتاد و هفت- تهران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید </title>
<link>http://tahzir.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را امروز شنیدم .تمام روز ذهنم واگویه اش می کرد .تکرار ... شهید تا حدی تکرار شد که بی معنی ،معنی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آنکس که عاشق شود ،و پنهان کند و در عشقش عفیف بماند ،شهید بمیرد &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم چرا یاد این بیت از وحشی افتادم - من عاشق این شاعرم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آن که برجانم از او دم به دم آزاری هست     می توان یافت که بر دل زمنش باری هست &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تو مپندار که مهر از دل محزون نرود      آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وین محبت به صد افسانه و افسون نرود   چه گمان غلط است این ،برود چون نرود &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار این صفحه را می بینم ،احساسم نگاهی را می بیند که نگاهش این سطور را خوانده و هیچ ردی از خودش به جا نمی گذارد ... مطمئنم. چون با هر بار باز کردن این صفحه - بعضی روزها - نگاهش را می بینم ...فقط بعضی وقتها ... و خنده ام می گیرد .سر می گذارم لابلای این نقطه چین ها و سکوت ها تا خوابم بگیرد .باید بخوابم .چون پنج صبح فردا باید ادامه ی آن بختک لعنتی را بنویسم .حتی در حد یک صفحه یا یک سطر حتی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tahzir&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>tahzir</dc:creator>
<guid>http://tahzir.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
