تبليغاتX
مهیار رشیدیان - سطر اول - سطر آخر
" مدار صفر درجه "را برای چندمین بار خواندم . من در دو حالت سراغ نوشته های محمود می روم . یکی وقتی که کار نمی کنم و نمی توانم . و یکی زمانی که چرخ کار تند می چرخد ... محمود به گمان من یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران است ... دیروز وقتی آخرین صفحه ها را می خواندم . وقتی در اوج هیجان مرگ نوذر اسفندیاری نوک انگشتانم یخ زده بود به یاد نقد رضا رهگذر افتادم در سه شماره ی اول روزنامه انتخاب .سه صفحه ی کامل روزنامه ... و بعدها شنیدم که دلیل ماندن آن سکه های کذایی روی سن تالار وحدت از همین به اصطلاح نقد آب می خورد... امروز در فاصله ی زمانهایی که بیکار می شدم ... در میان رخوتی که فضای کار اداری می سازد... " درخت انجیر معابد " را ورق می زدم ... همیشه نوشته های او برای من سرشار از انرِِژی بوده . یادم مانده یکروز غروب وقتی از خانه اش خارج می شدم مثل همیشه تا دم در همراهم آمد .حال غریبی داشتم . رسیدم سر کوچه .روبرویم یکی از میدانهای نارمک - که حالا شماره اش یادم نیست- بود .حدود شش عصر تابستان بود .همانجا روی نیمکت نشستم و نوشتم . ده صفحه نوشتم .به خودم آمدم . هشت شب بود. آن داستان "کاشی رنگ باخته 65" بود که تا حالا چند بار چاپ شده و ترجمه شده .از آن داستانها که در یک نشست نوشته می شوند...چقدر سبک و سر کیف و خوشحال بودم . همان حالی که بعد از نوشتن هر داستان دارم . هنوز هم ... آن روز فرمودند که داستان در بازنویسی زاده می شود . نوشتار اول نطفه است .باید آنقدر داستان را پاکنویس و باز نویسی کرد که دیگر نتوان یک کلمه . حتی یک کلمه نه به آن اضافه کرد و نه از آن کم کرد ...

مدتی ست غروبها از فضای کار اداری که خارج می شوم به سمت کافه ی پاتوقم می روم . می روم کافه شوکا . کافه ی یار علی پور مقدم . کنج کافه  روی تک صندلی آخر  کنار عکس آقای دولت آبادی می نشینم قهوه ام را مزمزه می کنم  و به قاب عکس آقای گلشیری نگاه می کنم گاه گاه ... حال و هوایم عوض می شود.فضای خشک اداری همچون توده ابری کنار می رود و دم شب وقتی به سوی تنهایی خانه می روم کاملا - یا تا حد زیادی- آماده ی کار کردنم . شب ها حتما می نویسم . حتی اگر شده یک صفحه کلمه و حرف و واژه های بیخود... دست نباید خشک شود . دست خشک شود ذهن را هم خشک می کند . مثل خودنویسی که جوهر در مجرای نیشش می خشکد ... دست باید مدام تمرین داده شود . به قول آقای محمود : نویسندگی عین کارگری ست . توان جسمی می خواهد . مچ باید قوی باشد . مثل مچ کسی که کلنگ می زند... در نهایت مدتی ست شبها تا دو - سه ی شب کلنگ می زنم و صبح مثل هر روز خواب می مانم . دیر به اداره می رسم . توبیخ می شوم و هر روز بیشتر از روز قبل به مرز اخراج نزدیکتر می شوم ... تنها راه چاره به قول یکی از دوستان اهل فن این است که شبها ده شب بخوابی و چهار صبح بیدار شوی و آن وقت کار کنی...
نمی دانم .فقط با تمام وجود دلم می خواهد کارمند کتابخانه ای باشم یا پژوهشگاهی یا ...

حالا که این سطور را می نویسم ٰ "طبل حلبی " روبرویم باز مانده ... هیجان غرق شدن در دنیایش باعث می شود تا این سطر آخرین سطر این پست باشد ... راستی اگر خواستید " طبل حلبی " گونتر گراس را بخوانید ٰ حتمن به ترجمه ی سروش حبیبی باشد... و اگر درباره خود گراس خواستید بخوانید ٰ ویژه نامه ی "بخارا " بهترین منبع است ...

نه دیگه این دیگه سطر آخره ...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 18:53 توسط مهیار رشیدیان |