تبليغاتX
مهیار رشیدیان - نیلوفر و باران و دیگران

چند شب پیش بعد از مدتها رفتم انتشارات نیلوفر...عجب عصر دلنشینی بود . من شیرینی کارت پایان خدمتم را برده بودم . به هر حال عصرانه ای شد و گپ و گفتی شیرین با دوستان...صحبت کتاب های تازه شد ... نیلوفر چند کار عالی منتشر کرده . یکی مثل " نقشه هایت را بسوزان " به ترجمه مژده دقیقی که در واقع ترجمه داستانهای برگزیده روز دنیا ست.داستانهایی که در نیویورکر ... هاروارد ریویو... پلافشرز...انتاریو ریویو و... منتشر می شوند.پیش از این نیلوفر از همین دست مجموعه ها" اینجا همه آدمها اینجوری اند " را منتشر کرده که آن داستانها نیز توسط خانم دقیقی ترجمه شده است... جدا می گویم که از دست دادن داستانی از " رابین جوی لف " یا " استیون کینگ " یا "جس رو " ... جای حسرت دارد...بخوانید و با " بوهمی ها " نهایت لذت داستان کوتاه خوب و پر و پیمان را تجربه کنید...
در حال نوشتن داستانی هستم که گفتار راوی اش مدام با من است.حتی گاه شده در حین خواب.او مدام  اکثر اوقات از توی گوشم . توی گوشم حرف می زند .اسم این داستان " آقا رضا وصله کار   کت شلواری دکمه دار " است...این داستان را به دلایلی کاملا داستانی و در عین حال شخصی با لحن لری می نویسم ...فضای کار فضای عجیبی ست و من بعد از سالها با هیجان و میل و شعف بسیار مشغول نوشتنش هستم . سالها بود اینطور درگیر داستان نشده بودم.
همان شب توی نیلوفر پویا رفویی را دیدم . با ناراحتی گفت که مرد حسابی بشین کارتو بکن . بشین داستانتو بنویس .این چه کاریه می کنی آخه... بر حسب تصادف پویا یکی از فیلمهای من را دیده و کاملا هم عصبانی شده و آن شب خطاب به من می گفت : "به نظرم وقتت را تلف کارهای دیگر نکن .فقط داستانتو بنویس ...بشین بنویس.." ... دیگر نگفتم که چند وقتی ست این فکر فقط داستان نوشتن تمام ذهن و خیالم را گرفته ...
آن شب ساعتها در پیاده رو انتشارات نیلوفر زیر باران از داستان گفتیم و شنیدیم...




+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:21 توسط مهیار رشیدیان |