این را امروز شنیدم .تمام روز ذهنم واگویه اش می کرد .تکرار ... شهید تا حدی تکرار شد که بی معنی ،معنی شد.
"آنکس که عاشق شود ،و پنهان کند و در عشقش عفیف بماند ،شهید بمیرد "
نمی دانم چرا یاد این بیت از وحشی افتادم - من عاشق این شاعرم...
"آن که برجانم از او دم به دم آزاری هست می توان یافت که بر دل زمنش باری هست "
یا
"تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ،برود چون نرود "
هر بار این صفحه را می بینم ،احساسم نگاهی را می بیند که نگاهش این سطور را خوانده و هیچ ردی از خودش به جا نمی گذارد ... مطمئنم. چون با هر بار باز کردن این صفحه - بعضی روزها - نگاهش را می بینم ...فقط بعضی وقتها ... و خنده ام می گیرد .سر می گذارم لابلای این نقطه چین ها و سکوت ها تا خوابم بگیرد .باید بخوابم .چون پنج صبح فردا باید ادامه ی آن بختک لعنتی را بنویسم .حتی در حد یک صفحه یا یک سطر حتی...