در نهایت پرس و جو های من آغاز شد برای اینکه خودم ساز بسازم برای خودم .مشکل اول کاسه ی کمانچه بود . از کاسه های خانه شروع کردم ،نشد .پرس و جو هایم نتیجه نمی داد .یکروز رفتم در یک ساز فروشی ، سوالی پرسیدم ، یادم نیست .کمانچه ساز گفت ،تو دکمه ای آورده ای می گویی کتی بدوز قدش ... اکثر اوقات را آن سالها پیش مادر بزرگم بودم .توی خانه ای با حیاطی بزرگ ،مرکز شهر خرم آباد ، به هر حال از صبح تا غروب که پدر مادرم از دبیرستان بیایند من را ببرند خانه تمام بازی من یا توی آن حیاط بود یا با مادر بزرگم می رفتیم محله های قدیمی – که هرکدام شاید بیش از صد سال قدمت داشتند – و سر می زدیم به بستگان واقوام و دوستانش... بماند، یادم نیست خودم پی بردم یا کسی گفت که ته آفتابه بیشترین شباهت را به کاسه ی کمانچه دارد . تا از ذهنم گذشت یا شنیدم ،به اولین آفتابه ای که رسیدم کارد زدم و بریدم .اما دریغ که آفتابه ی پلاستیکی را وقتی می بری کج و معوج می شود . نمی شود چوب از وسطش رد کرد و زیرش سیخک سوار کرد .یادم نیست به هرحال چه کسی آن روز یا شب رفت دست شویی و ماند بی آفتابه .فقط یادم مانده که آفتابه ی خانه ی یکی از اقوام بود که آنجا مهمان بودیم .بالاخره از ما انکار و انکار بیش از حد یعنی بعله ،کار خودم بوده و این آفتابه، اما فقط دسته ای بود و لوله ای .هنوز رنگ قرمزش را به یاد دارم .شاید یک پس گردنی نرم و نازک خوردم .چونکه از مادر بزرگم جز نوازش هیچ یاد ندارم .آن آفتابه نشد .یک هفته ی تمام آفتابه یا هر چیزی که شکل کاسه ی کمانچه را داشته باشد ذهنم را مشغول کرده بود.خانه های محلات قدیمی شهر مثلا دالانی داشت و ته دالان پله های حیاط بود و دستشویی معمولا دم دالان و در خانه ها اکثرا باز .یادم می آید با مادربزرگم رفته بودیم بازار و زیارت زیدبن علی که وسط بازار بود . از کوچه پس کوچه ها رفتیم که به خانه ی هما هم سری بزند و قلیانی چاق کنند و تا هما نوک دوک را می چرخاند ،خوانسار هم دود شود و آنها از همه بگویند و بشنوند - هنوز صدای گفتن هایشان از سرگذشت آدمها ی بسیار را می شنوم و نگاهم هنوز سربند و گلبندی های دور سرشان را می بیند - وبعد برویم ،برگردیم خانه .آن روز در آن فاصله زدم بیرون و در نهایت ترس پا به چند دالان و سر به مستراح های چاهی کشیدم تا بالاخره یک آفتابه ی مسی یافتم و برداشتم و دویدم تا خانه ی هما ی خدا بیامرز.آنقدر دیر کرده بودم که مادر بزرگم پی ام را گرفته بود و از گم شدنم ترسیده بود و صورتش خراش خورده بود .نمی دانم چقدر دیر کرده بودم.نمی دانم .آفتابه مسی را که دستم دید خنده اش گرفت .یقه ام را چسبید که ببریم پسش بدهیم .حالا مگر من به پس دادن آفتابه رضایت می دادم .در آخر با قول خرید یک آفتابه ی نو رفتیم در خانه ای که از آنجا سرقت شده بود .شانس من در بسته بود.گفتم بیا بذاریمش همینجا و برویم .خودشان می بینند نیست دنبالش می گردند پیدایش می کنند.قبول نکرد.در زدیم .پیرزنی در را باز کرد .مادر بزرگ ما هم گفت این بچه ی ما دیوانه است ،آمده بی دلیل آفتابه ی شما را برداشته ،تو را به خدا شرمنده .هنوز هاج و واج نگاه کردن پیرزن به خودم و آفتابه را یادم مانده ...از آنجا رفتیم بازار مسگرها و او برایم یک آفتابه ی مسی نو خرید .انگار دنیا را هدیه گرفته باشم.حالا هرچه می پرسید از این همه اسباب بازی آفتابه می خواهی چکار ،هیچ نمی گفتم که مبادا به گوش مادرم برسد نقشه ی ساخت کمانچه ام.یک روزی را از حضور آفتابه خوشحال بودم تا اینکه بحث بریدنش پیش آمد...با چاقو که نشد .نمی شد . نهایت تلاشم تنها چند خط کج بود بر تنه ی آفتابه مسی ... حالا چطور ببرم این مثلا کاسه کمانچه را .نمی شود...وا ویلا ...
(به دلیل طولا نی نشدنش ،در هر پست-تا آنجا که حوصله ام بکشد - مقداری از آن را می نویسم.از کاسه گرفته تا سیم و گوشی و آرشه و دم خری که به جای یال اسب برای آرشه قیچی کردم و... تا کمانچه ای که ساختم )