تبليغاتX
مهیار رشیدیان
(من هشت سال دانشجوی ادبیات نمایشی بوده ام .شش سال تا لیسانس و دو سال فوق .تقریبا از ترم سوم ،تمام ذهن و زمانم در گیر داستان بود و هیچ انگیزه ای برای حضور در کلاسها نداشتم.یعنی شاید اگر خبرنگار تئاتر نبودم و به این عنوان با اساتیدم ارتباط نداشتم ،همان ترم چهارم مشروط و اخراج می شدم .البته در دوران ارشد با رتبه ی دوم فارغ التحصیل شدم .چون هم استادها و هم کلاسها بسیار جذاب و دلنشین بود.اگر یک جلسه ی جابرعناصری یا محمد رحمانیان را نمی رفتم ،احساس خلاء تمام وجودم را در آن ساعتها پر می کرد.بماند من در طول این هشت سال دو نمایشنامه نوشتم که یکی ش توسط نشر افلاک - به لطف آقا سید فرید قاسمی - چاپ شد.ویکی ش را هم در کلاس هفت ساعته ی محمد رحمانیان در یک نشست نوشتم که الف شد و چقدر انگیزه شد برای درام نوشتن .ولی وقتی در خلوتم نوشتم دیدم هرچه نوشته ام داستان است نه نمایشنامه .و دو فیلمنامه که یکی ش به پیشنهاد داریوش بابائیان بود برای کیومرث پور احمد -بر اساس طرحی از خودش که داستانش را هم برای خودم نوشتم- و نمی دانم و پی هم نگرفتم که اصلا خوانده شد یا نه ... و یکی هم همین که می بینید .خواستید بخوانید ، نخواستید هم ببینید و بگذرید...)

 

 

۱-داخلی - روز- خانه الی

الی روی کاناپه نشسته ، دو آرنج روی دو پا ،با کف دو دست صورتش را پوشانده. مادر از روبرویش می گذرد ،می رود و برمی گردد تا کنار الی .

مادر: نمی خوای آماده بشی ؟

الی هیچ حرکتی نمی کند.دست مادر به سمتش می رود،مردد می ماند.

دست روی سر الی می گذارد،الی از جا می پرد،انگارضربه ای محکم خورده باشد.با پس خوردنش مادر می نشیند، مضطرب است.

مادر : خوبی ؟!                                                                                        

نگاه سنگین الی لختی روی مادر می ماند . مادر دست روی شانه اش می گذارد.

 .الی عصبی تنش را پس می کشد . بر می خیزد .می رود .مادردستش را می گیرد ،الی لختی می ماند. ظاهری به ظاهر عادی می سازد.الی لبه ی کاناپه می نشیند.آرنج روی زانوگذاشته ،دستی تکیه گاه دست دیگراست ، چانه اش را توی مشت گرفته ،خیره به نقطه ای گم است .

مادر: ببخشید ...

الی سر تکان می دهد

مادر : ما خوشبختی تو می خوایم..

الی : من خوشبختم ...!

مادر : الان فقط تو پیش مایی ...ما فقط تو رو داریم.

الی: واسه همین زور می زنین ردم کنین...

مادر نفسی عمیق می کشد ،سکوت می کند.

مادر :تو نمیخوایی بری سر زندگی ت ...  اینقدر به ما علاقه داری...

الی: اصلا اتفاقا ...

مادر سکوت می کند.

مادر: پس از ما بدت میاد ...نه ؟!

الی سکوت می کند.صورت مادر مکدر می شود

الی صورتش را با دو دست می پوشاند .مادربرمیخیزد.الی با اوبلند می شود ،سینه به سینه ی مادر می ایستد . مادر جا خورده ،یک قدم پس می رود.

الی:  چرا؟ ... چرا مامان ها ؟

مادر سکوت می کند.

مادر:چی چرا...؟!

مادر با رد محوی از پریشانی از کنار الی می گذرد.

   الی : بابا باز میگه برو ...میگه باید بری...                                                                                    

مادر : اون فقط میخواد خیالش راحت بشه ...

الی: خیال بقیه ناراحت بشه مهم نیست ...نه  ؟!

مادر : یادت رفته الی ، ما سر ازدواج خواهرتم همین داستان رو داشتیم ...روزی که  مادر شوهرش زنگ زد یادته...میفهمی این یعنی چی الی !!!... تو یادت نیست اون شب بابات چه حالی داشت ...؟!!

الی : چرا، شک داشت ...؟!

مادر : تو نمی فهمی الی ...بپوش بریم، دیره ،ظهر شد

الی : آره ، نمی فهمم ...اون کسی که من انتخاب می کنم اینطور چیزی ازم نمیخواد            

مادر : کو اون کسی که میگی  ... الی این مسئله با همه چیز زندگی فرق داره ... بفهم دختر،بفهم..

الی : من می خوام آدمم رو خودم انتخاب کنم ،نه بابام که به خاطرش خوابش آشفته بشه ...

مادر پوزخند می زند .لیوان آب را به سمت الی می گیرد

مادر : پاش بیافته در عین عاشقی شون واسه همون چیزا شاهرگت رو می جوون ...بخور آروم شی ...

الی : آرومم ...

الی لیوان را می گیرد .گرفته نگرفته ،لیوان می ترکد کف آشپزخانه .مادر سر تا پای الی را نگاه می کند.الی به سمت اتاقش می رود . مادر پشت سرش می رود

مادر : بدو بپوش ، دیره ...بدو دیگه...

الی : کجا ؟!

مادر : صد بارپرسیدی کجا ؟ ... دیگه داری کلافه م می کنی ... بدو دیگه ،بدو  

مادر چادر را از چوب رخت بر میدارد .

الی : تو رو خدا یه بار دیگه بگو ،کجا مامان!

مادر : خرید .../مادر سکوت می کند/... سر راهمونم باید نوبت دکتر بگیریم

 صورت مادر لختی منقبض می شود.

الی : دکتر واسه چی ...؟!

مادر :چی نه ، واسه بابات ...

مادر ،چادر به دست به سمت پنجره می رود... باد پرده را تا سقف تاب می دهد. مادر پنجره را می بندد ،نیمی از پرده بیرون می ماند ،باز پنجره را باز می کند ،باد تندتر پرده را تاب می دهد .مادر پرده را با یک دست می گیرد و با دست دیگر پنجره را می بندد .پرده گیر می کند به چفت پنجره ،مادر عصبی پرده را می کشد ،پرده پاره می شود.مادر پنجره را نیمه باز رها می کند،باد تند پرده ی پاره را تاب می دهد.

الی پشت سر مادر ،زل زده به با باد تاب خوردن پرده ی پاره.

مادر عصبی به سمت در ورودی می رود.

مادر : بدو دیگه ...

مادر توی آینه ی قدی پشت در چادرش را سر می کند.در را باز می کند ،خارج می شود، الی پشت سرش خارج می شود . در با باد، محکم کوبیده می شود.     

  

۲-داخلی - روز – تاکسی

پلکهای بسته ی الی می پرد.مادر گاه بیرون را می بیند ،گاه صورت و پرش پلکهای الی را .زیپ کیفش را باز می کند ،کتاب کوچکی در آورده زیر لب می خواند.هنوز چند سطر نخوانده سر بلند می کند باز الی را می بیند.

دستش می رود به سمت دست الی ،لختی مردد می ماند ،دست الی را می گیرد .

مادر : چرا اینقدر یخی ...

الی چشم باز می کند . نگاه خالی اش مادررامی بیند.به معنی منفی ،سر تکان می  دهد

مادر : چیزی هست که میخوایی به من بگی...

الی سر تکان می دهد.

مادر : تو اگر کسی رو میخوای ،اگر کسی تو رو میخواد پاشه بیاد  ... من اونوقت میتونم تو روی بابات وایسم بگم این نه ،اون ... ولی تو الان دو ساله داری تمام  خواستگارات رو رد میکنی ... .تا دیروز میگفتی درس دارم.

 بابات این کار رو میکنه که چهار سال دیگه نگی من نفهمیدم ،شما چرا بهم نگفتین ،چرا اجبارم نکردین...

الی : ولم کن مامان تو رو خدا...

صدای راننده : حاج خانم در بالایی پیاده میشین یا پایینی ...

مادر : تو همون آدرس نوشته حاجی...

راننده تکه کاغذی را بالا میگیرد

صدای راننده :نه ننوشته ...

تا د ست مادر برود که کاغذ را بگیرد ،دست الی تند تر کاغذ را گرفته است .الی کاغذ را می بیند.لختی محو کاغذ می شود.

الی : کجا داریم میریم...

مادر : ...اول یه کوچولو بیمارستان ...

الی : بیمارستان واسه چی مامان ...تو که گفتی میریم خرید

مادر : گفتم میریم یه نوبت اکو واسه قلب بابات بگیریم ...حاضر نیستی یه قدم واسه ش برداری... جدا بدت میاد از بابات ... چون می خواد خونه زندگی واسه ت بذاره ،چون بهت میگه قبل از اونی که شوهر و مادر شوهرت ببرنت...،... دهن آدم رو به چه حرفها وا میکنی ...

الی :بابا کی قلبش مشکل داشته؟

مادر:به تو چیزی نگفتیم...

صدای راننده : حاج خانم بالاخره در پایینش پیاده میشی یا بالایی...

الی : فرقی نداره ،هر کجاش راحت ترین

صدای راننده : خدا بد نده حاج خانوم ... ؟

مادر : بد نبینی حاجی...

 

راننده :دکتر جماعت فقط استخون لای زخم میذارن ،به حرفشون اعتمادی نیست ...البته  این جایی ام که شما میرین تو این کارا ،یعنی واسه قلب اصلا ...

مادر : صلوات بفرست حاجی ،دعا کن ...

مادر زیر چشمی الی را می بیند...

 الی با همان لبخند ماسیده سرش را به صندلی تکیه می دهد ،چشم ها را می بندد.مادر کتاب کوچکش را زمزمه می کند... راننده صلوات می فرستد .

راننده : از من میشنوین ،ببریدش بیمارستان خصوصی...

مادر :یه کم تندتر میری حاجی...

 

۳-داخلی – روز – اورژانس بیمارستان

مادر و الی وارد راهرو می شوند.مادر ،الی را به سمت ردیف صندلی ها می برد .مهربانی در رفتار و گفتار مادر بیشتر می شود.

مادر : بشین گلم ،بشین تا یه نوبت بگیرم بریم ،الان بازار میبنده

الی می نشیند ،مادر می رود ،الی برخواسته ،قدم می زند .مادر را میبیند که راهرو را رو به ایستگاه پرستاری می رود .

مادر روبروی ایستگاه پرستاری ایستاده است.

مادر : خسته نباشید ... خانم دکتر آژند رو میخوام ببینم ...

پرستار : ما اینجا یه خانم آژند داریم اونم تا جایی که میدونیم دکتر نیست ...

مادر : همون ،ببخشید من نمی دونم .

پرستار :آخر راهرو ،دست چپ ، در آخر ..

مادر می رود ،پرستار پوزخند می زند . مادر تا ته راهرو می رود .روبروی درآخر می ایستد .سرش می چرخد رو به راهرو ،الی را می بیند ایستاده نگاهش می کند.مادر وارد اتاق می شود.نگاه الی روی آدمهای اطرافش می چرخد.سرگرم دیدن جماعتی ست که در اطرافش وجود دارند.

دستی به شانه اش می خورد ،تنش را پس می کشد ،می چرخد، الی آژند را نمی شناسد ،مادرش را که می بیند لبخند می زند.

آژند :سلام خانومی ... بریم

الی نمی رود.  

الی : کجا ؟!

مادر : بریم با دکتر بابا حرف بزنیم ... عکس قلبش رو دیده ،وضعیتش خیلی بده...

الی مضطرب می شود.

الی : عکس قلب ، عکس قلب بابا ؟!

آژند پوزخند می زند ،الی نمی بیند

مادر : بهت نگفتیم که نگران نشی ...وخیمه شرایطش الی

نگاه الی تند می چرخد به مادرش... همراه آژند و مادر راه می افتد... وارد حیاط بیمارستان می شوند.

 

۴-داخلی – روز – بیمارستان

الی ،مادر و آژند هم قدم ،راهرویی خلوت را رو به انتها می روند...برعکس بخش اورژانس دیوارهای این بخش کاشی آبی است ...چهره الی پر از نگرانی  است . هیچ حسی در چهره ی مادر نیست ،لبخند محوی روی لبهای آژند مانده است

آژند : نگران نباشید خانوم

مادر : نمی دونم چرا یه دفعه سردم شده ...

آژند نگاهی به سر تاپای الی می اندازد.از کنار الی به سمت مادر می رود.

آژند:/آرام/خودت رو نباز می فهمه ...

انگار به نحوی بگوید که الی بشنود. الی زل می زند به مادر و آژند.

آژند : تو خوبی خانومی ...

الی به سختی لبخند می زند ،می رسند انتهای راهرو .روبروی دری دو لنگه .الی رد چرک انگشتهای مختلفی را روی در سفید می بیند

آژند: یه دقیقه صبر کنید ،ببخشید...

آژند دو تقه به در زده ،وارد می شود .

الی : اینجا کجاست من رو آوردی مامان ...؟

مادر بی هیچ حسی در نگاه و چهره ،نگاهش می کند.

الی : اینجا کجاست مامان ؟!!!

مادر : اگه اتفاقی واسه بابات بیافته ... کوچکترین شوکی باعث مرگش میشه

الی :من میگم اینجا...یه چیزی حالم رو بد میکنه...

الی ،خیره نگاهش می کند .

الی : اینجا کجاست ؟

در باز می شود.آژند توی چارچوب در است .

آژند : بفرمایید تو

 آژند دست می گذارد روی شانه ی الی ،الی تنش را پس می کشد

الی : من چرا باید بیام شما برو دیگه /شدیدا مضطرب می شود/

الی یک قدم از آژند دور می شود،تنش به تن مادر می خورد .

الی : من چرا باید بیام ...

الی قصد رفتن می کند .مادر مچ دستش را سفت می گیرد .

الی :  مامان ...مامان / بغض راه نفسش را می بندد/

مادر : بابات ...

 

مادر الی را می کشد توی چارچوب در ،پاهای الی روی موزاییک کهنه ی کف سفت کشیده می شود .آژند دست توی گودی کمر الی می گذارد هلش می دهد

آژند : زشته خانومی ،ماما و بابا چی فکر می کنن...

الی باغضب آژند را می بیند.

پاهای الی سست می شود ،داخل می شود

 

۵-داخلی – روز – اتاق آزمایش

نگاه الی خیره و پر غضب به مادر است.مادر چشم می دزدد،می نشیند. دکتر به روی مادر می خندد.

دکتر : شیطونی کرده ...؟!

مادر برزخ می شود.

مادر: این چه حرفیه ،داره عروس میشه دخترم  ...

تمام تن الی منقبض می شود.مادر نگاهش را می دزد.

دکتر:اسمت چیه گلم...؟

الی ایستاده زل زده به مادر

مادر:الی...

دکتر:نمی دونسته میاد اینجا ...؟

آژند سر پا پشت به در، پشت سر الی ایستاده.

الی غضبناک فقط مادر را می بیند.

دکتر:چیز خاصی نیست عزیزم...چرا عصبانیی...چون بهت نگفتن...

آژند از پشت سر الی به دکتر اشاره می کند سریعتر...

دکتر برمی خیزد.دست روی شانه الی می گذارد.تن الی همراهش نمی رود

دکتر:بیا می خوام باهات حرف بزنم.

تن الی سخت همراهش می رود.دکتر پرده سفید را پس می زند.

.مادر کتابچه ای را درآورده ،زمزمه اش می کند.

چند دقیقه ای می گذرد .دکتر برمی گردد.

دکتر:چرا اینجوری آوردین طفلکی رو...

مادر:اصرار باباش بود...نمی اومد

دکتر: شکلای بهتری ام می شد این کار رو کر

دکتر سکوت می کند.

دکتر:خودتونم میخواین ببینین؟!

تن مادر سخت برمی خیزد...

دکتر:به خاطر اطمینان باباشون...

دکتر پرده را کنار می زند ،الی ایستاده ...تنها پنجره ی حفاظ دار اتاق را می بیند.

دکتر:بشین گلم...اصلا نترس ، روزی ده تا عروس خانم گل،مثل تو می آد اینجا...

الی حین نشستن روی تخت زل می زند به مادرش...مادر نگاهش را می دزدد.

نگاه مادر خیره به کفشهای قرمز الی می ماند.

 

۶-خارجی – روز-حیاط بیمارستان

باران تند می بارد.الی و مادر از بیمارستان خارج می شوند.هیچ حسی توی صورتشان نیست.انگار دو غریبه هم قدم شده اند.صورت الی خیس باران است ،حتی هر دو چشمهایش...

 

 

پاییز هشتاد و هفت- تهران

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:41 توسط مهیار رشیدیان |

 

این را امروز شنیدم .تمام روز ذهنم واگویه اش می کرد .تکرار ... شهید تا حدی تکرار شد که بی معنی ،معنی شد.

"آنکس که عاشق شود ،و پنهان کند و در عشقش عفیف بماند ،شهید بمیرد " 

نمی دانم چرا یاد این بیت از وحشی افتادم - من عاشق این شاعرم...

"آن که برجانم از او دم به دم آزاری هست     می توان یافت که بر دل زمنش باری هست "

 

یا

 

"تو مپندار که مهر از دل محزون نرود      آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود   چه گمان غلط است این ،برود چون نرود "

 

هر بار این صفحه را می بینم ،احساسم نگاهی را می بیند که نگاهش این سطور را خوانده و هیچ ردی از خودش به جا نمی گذارد ... مطمئنم. چون با هر بار باز کردن این صفحه - بعضی روزها - نگاهش را می بینم ...فقط بعضی وقتها ... و خنده ام می گیرد .سر می گذارم لابلای این نقطه چین ها و سکوت ها تا خوابم بگیرد .باید بخوابم .چون پنج صبح فردا باید ادامه ی آن بختک لعنتی را بنویسم .حتی در حد یک صفحه یا یک سطر حتی... 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:30 توسط مهیار رشیدیان |

تا آنجا که یادم می آید صدای کمانچه حالم را عوض می کرد.به کودکی هایم بر می گردد و تلاشم برای اینکه کمانچه ای داشته باشم و عدم موافقت مادرم .چونکه در آن سالها تدریس کمانچه بیشتر توسط مطربها بود و من فرزند خانواده ای که بسیار به عرف و دیگر مباحثش حساس بودند. و ازسویی شیفته ی این ساز .هرچندکه اکثر اوقات استریو ی مان روشن بود و مرحوم حشمت رشیدی-مدیر مدرسه مان در اولین سال تحصیل - می خواند یا رضا سقایی و شکارچی – آن استریو سال 65 با آوار جنگ و بمبی که توی خانه مان خورد خاکستر شد – بماند.کمانچه برای من فقط شنیدنش آزاد بود و نه داشتن و نواختنش.در آخر هم که رضایت به ساز آموختن من داد مادرم .برایم سه تار خرید.و شاید به همین دلیل است که از صدای سه تار بدم می آید.و بیشتر کاربرد گرز را در بازی هایم داشت تا لطافت ساز را...

در نهایت پرس و جو های من آغاز شد برای اینکه خودم ساز بسازم برای خودم .مشکل اول کاسه ی کمانچه بود . از کاسه های خانه شروع کردم ،نشد .پرس و جو هایم نتیجه نمی داد .یکروز رفتم در یک ساز فروشی ، سوالی پرسیدم ، یادم نیست .کمانچه ساز گفت ،تو دکمه ای آورده ای می گویی کتی بدوز قدش ... اکثر اوقات را آن سالها پیش مادر بزرگم بودم .توی خانه ای با حیاطی بزرگ ،مرکز شهر خرم آباد ، به هر حال از صبح تا غروب که پدر مادرم از دبیرستان بیایند من را ببرند خانه تمام بازی من یا توی آن حیاط بود یا با مادر بزرگم می رفتیم محله های قدیمی – که هرکدام شاید بیش از صد سال قدمت داشتند – و سر می زدیم به بستگان واقوام و دوستانش... بماند، یادم نیست خودم پی بردم یا کسی گفت که ته آفتابه بیشترین شباهت را به کاسه ی کمانچه دارد . تا از ذهنم گذشت یا شنیدم ،به اولین آفتابه ای که رسیدم کارد زدم و بریدم .اما دریغ که آفتابه ی پلاستیکی را وقتی می بری کج و معوج می شود . نمی شود چوب از وسطش رد کرد و زیرش سیخک سوار کرد .یادم نیست به هرحال چه کسی آن روز یا شب رفت دست شویی و ماند بی آفتابه .فقط یادم مانده که آفتابه ی خانه ی یکی از اقوام بود که آنجا مهمان بودیم .بالاخره از ما انکار و انکار بیش از حد یعنی بعله ،کار خودم بوده و این آفتابه، اما فقط دسته ای بود و لوله ای .هنوز رنگ قرمزش را به یاد دارم .شاید یک پس گردنی نرم و نازک خوردم .چونکه از مادر بزرگم جز نوازش هیچ یاد ندارم .آن آفتابه نشد .یک هفته ی تمام آفتابه یا هر چیزی که شکل کاسه ی کمانچه را داشته باشد ذهنم را مشغول کرده بود.خانه های محلات قدیمی شهر مثلا دالانی داشت و ته دالان پله های حیاط بود و دستشویی معمولا دم دالان و در خانه ها اکثرا باز .یادم می آید با مادربزرگم رفته بودیم بازار و زیارت زیدبن علی که وسط بازار بود . از کوچه پس کوچه ها رفتیم که به خانه ی هما هم سری بزند و قلیانی چاق کنند و تا هما نوک دوک را می چرخاند ،خوانسار هم دود شود و آنها از همه بگویند و بشنوند - هنوز صدای گفتن هایشان از سرگذشت آدمها ی بسیار را می شنوم و نگاهم هنوز سربند و گلبندی های دور سرشان را می بیند - وبعد برویم ،برگردیم خانه .آن روز در آن فاصله زدم بیرون و در نهایت ترس پا به چند دالان و سر به مستراح های چاهی کشیدم تا بالاخره یک آفتابه ی مسی یافتم و برداشتم و دویدم تا خانه ی هما ی خدا بیامرز.آنقدر دیر کرده بودم که مادر بزرگم پی ام را گرفته بود و از گم شدنم ترسیده بود و صورتش خراش خورده بود .نمی دانم چقدر دیر کرده بودم.نمی دانم .آفتابه مسی را که دستم دید خنده اش گرفت .یقه ام را چسبید که ببریم پسش بدهیم .حالا مگر من به پس دادن آفتابه رضایت می دادم .در آخر با قول خرید یک آفتابه ی نو رفتیم در خانه ای که از آنجا سرقت شده بود .شانس من در بسته بود.گفتم بیا بذاریمش همینجا و برویم .خودشان می بینند نیست دنبالش می گردند پیدایش می کنند.قبول نکرد.در زدیم .پیرزنی در را باز کرد .مادر بزرگ ما هم گفت این بچه ی ما دیوانه است ،آمده بی دلیل آفتابه ی شما را برداشته ،تو را به خدا شرمنده .هنوز هاج و واج نگاه کردن پیرزن به خودم و آفتابه را یادم مانده ...از آنجا رفتیم بازار مسگرها و او برایم یک آفتابه ی مسی نو خرید .انگار دنیا را هدیه گرفته باشم.حالا هرچه می پرسید از این همه اسباب بازی آفتابه می خواهی چکار ،هیچ نمی گفتم که مبادا به گوش مادرم برسد نقشه ی ساخت کمانچه ام.یک روزی را از حضور آفتابه خوشحال بودم تا اینکه بحث بریدنش پیش آمد...با چاقو که نشد .نمی شد . نهایت تلاشم تنها چند خط کج بود بر تنه ی آفتابه مسی ... حالا چطور ببرم این مثلا کاسه کمانچه را .نمی شود...وا ویلا ...

 

 

(به دلیل طولا نی نشدنش ،در هر پست-تا آنجا که حوصله ام بکشد - مقداری از آن را می نویسم.از کاسه گرفته تا سیم و گوشی و آرشه و دم خری که به جای یال اسب برای آرشه قیچی کردم و... تا کمانچه ای که ساختم )  
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:57 توسط مهیار رشیدیان |

(بریده ای ست از داستان.جهار بازی ست ، ده پرده و دو مجلس ...تنها بگویم که مجلس آخر نامه ای ست خطاب به محبوب - شخصیت داستان که در پرده اول مورد خطاب است- تمام رمز گشایی داستان در آن نامه است .نامه ای به ظاهر سفید - چند صفحه ی آخر داستان - که محبوب باید به الکل آغشته ا ش کند و روی شمع بگیرد تا متن نامه را بخواند...و مخاطب نیز برای کشف رمزهای داستان باید همین کار را بکند....نظرها یتان قطعا در راستای تصحیح کار کمک حال است)

 

بازی غریب عنکبوت و چاقو 

داستان بلند        

      

بازی اول                                                                  

   پرده یکم                                                                                     

 

 

هیس...

 

راه که می افتی دلت را پنجه ای انگارچنگ انداخته ، دور گیسش ،می کشی ، ضجه می زند.دود روبرویت را تار کرده . موها هره ی زرد و سرخ کشیده ، پنجه ات سوخته ،سوز می زند روی صورتت .هر چند قدم یکی می زنی تا باز سوز بزند ،تا جای چهار انگشت بماند روی گونه ی چپت ،وقتی یاد خواب دیشب می افتی ...

رسیده ای به میدان فلسطین. پنجه ی توی هوا مانده ی مجسمه ی وسط میدان را می بینی .خسته ای ،سیگار ،پک می زنی،تا چهارراه پایینتر روبروی کافه الدوز کونه ی سیگار را زیر پا له کنی ...

صندلی های کافه هنوز از روی میز پایین نیامده .صندلی سرخی را برمی گردانی .می نشینی.

سری از دریچه ی مطبخ می گوید:" صبح بخیر "

چشم به ساعت بالای سرش می گویی:" چای داری؟"

ده دقیقه مانده به ده که می گوید :" کرکره رو همین الان دم پات دادم بالا "

بیست دقیقه مانده تا استاد در دفتر گروه را باز کند ،پله ها را پایین بیاید ،از آنکه بالا می دود تنه بخورد و برود تا ته راهرو،تا کلاس 205.

حالا اگر نمی خواهی ببینی اش تا اینجا آمده ای که چه ؟!

که باز دلت هری بریزد وقتی موهای سرخ روی شانه ریخته اش یادت می افتد.روی تخت .تکیه به سکنج دیوار .پنجه ات سریده تا بنا گوش .

"نوشیدنی خنک بدم ؟"

می لرزی .پنجه به جیب می کنی .همان نشسته روی صندلی جمع می شوی .پا روی پا که انداختی خوابت پرید .

"مسافرین محترم تی بی تی ،بیست دقیقه نیم ساعت توقف .نمازخونه ،دستشویی داخل حیاط"

روی صندلی جابجا شدی ،پرده را پس زدی .آسمان سحر سرمه ای بود. یادت مانده که دورضریح چوبی را می چرخیدی ،می چرخید .با موهای ریخته روی سینه.با پشت دست چشمهای خواب زده را مالاندی .سیگار. سکه ای انداختی توی ظرف روی میز نگهبان :"وضوخونه کجا باید برم ؟"

" هپروت رو ولش کن آبمیوه ت رو بچسب "

ده دقیقه مانده به ده .

کونه ی سیگار سوم را روی سینه های زن زیرسیگار خاموش می کنی .روی بند بند تنت باید خاموشش کنی که پا روی دلت می گذارد بعد کف کفش روی سنگ سفید کف کافه می کشد ،وقتی می پرسی" ساعت چنده؟"

"یازده باید گذشته باشه "

نگاهت مانده روی ده دقیقه به ده .

"ده تازه کرکره دادم بالا "

ده ،اگر توی راهرو بودی می دیدی که می خندد.فرم عینک روی پیشانی می ماند ،می خندد ،می چرخد ،می گوید : "ببین نکیسا توهیچوقت از بازی با اسباب بازیات خسته شدی ؟"

نکیسا مانتوی قهوه ای پوشیده ،رنگ فرم عینکش که در می آورد می گذارد روی دسته ی صندلی وقتی دو تقه به در زده وارد کلاس می شوی .خمیازه توی حلقت ،بوی عرق و عطر می زند زیر نفست .استاد نگاهت نمی کند.پشت به تخته می گوید:"در مثلث های عشقی می توان دو سر زن باشد یک ضلع مرد مثلا بوف کور هدایت یا کریستین و کید ..."

می نشینی .سوز صورتت یادت می رود وقتی مقنعه ی مشکی ش همان ردیف سوم است.سر پیش برده بیخ گوش جفتی ش که سرش می چرخد ،چشم به چشمت می شود ،می خندد .چنگی ته دلت را هری می ریزد کف پایت که خواب رفته .پشت دست می گزی.

"حالا فرض بگیرید شما کسی را دوست دارید که او خودش دلبسته ی دیگری ست و ..."

پلکهایت سنگین شده .سر لبه ی میز می گذاری .دست کشید روی موهایت. "یادت میاد گفتی یه روز اگه خواستی بری به خودم بگو"

چنگ انداختی .دور گیسش،ضجه زد .آنقدر بلند که خوابت پرید.

اگر می توانستی حتما می کردی ، نه ؟!

همان روی میز میرفتی ،فریاد می زدی که :"اگه نمی خواستی پس چرا اومدی ،ها ،که چی ؟!"

رفتی سفر که فراموشش کنی ؟

پس چرا برگشتی ؟همانجا خیره به ضریح چوبی می نشستی تا همیشه.نشستی تا همه از کلاس بیرون بروند.رفتی .رو به تو ایستاده پای پله ها خیره نگاهت می کند.پله ها را بالا می روی،خواستی برگردی ،بیاستی کنارش. بگویی :"بیا بالا حرف بزنیم "

 

حالا بگو: نه !...نه .هیسس...

 

ترسیدی باز رو بگرداند .پله ها را بالا برود .عرق سردی می نشیند روی پیشانی ات تا ته کلاس ،بنشینی روی میز تکیه به دیوار با کونه ی سیگار سیگار بگیرانی ، پک بزنی،وقتی در کلاس را باز می کند.تا چشم به چشمت می شود ،روی دست چپت خاموشش می کنی...

تف توی حلقت می شکند.سر زیر می اندازی تا حلقه ی اشک پای چشمت را نبیند.

باید روی دلت خاموشش می کردی که کشاندت تا ترمینال ،تا همینجا که خاکستر سیگار مانده لای گوشت پشت دستت.

زانوهایت می لرزد.جناق سینه ات تیر می کشد.بغضی مانده پشت پلکهای بسته ات .این اشک درد است که با پشت دست پاکش می کنی .می بینی ایستاده پای پنجره سیگار می کشد .یکی گیتار می زند.روی میز ضرب گرفته اند.نشسته روی نیمکتها ،دختر و پسر هم آواز می خوانند:

برای عشق تازه  اجازه بی اجازه

روی میز استاد پاهای پسری موفر آویزان است .دختری پیش پایش ایستاده ،بیخ گوشش حرف می زند.دست پسر می رود زیر مقنعه اش.چشمت می چرخد به آسمان . ابری از قاب پنجره ی کلاس 205 رد می شود.هیچ چیز دیگری نیست . آسمان صاف است. مثل ذهنت که یادش نمی ماند تمام این حرفهایی را که می شنوی.

حالا در می زنی .در بزن .

"بازه ... هل بده داخل..."

بوی جگر خام ،غذای ماهی را نفس می کشی.

"بیا تو "

" سلام "

" کجا بودی ؟"

" دانشگاه "

"دستت چی شده ؟!"

هیچ نمی گویی .هیچ نگو.

" بیا پایین "

پابه پله ی پایینی  که می گذاری ،بخاری می نشیند روی صورتت. تمام تنت آرام می شود.قل قل پمپ آکواریوم ها لالایی می خواند تا بنشینی جست تند گله ی گَرامی ها را ببینی.ماده اسکارتنها را.

 

" نگفتی دستت چی شده ؟!"

می نشینی روی پله ها .سر روی دو زانو می گذاری.

می خواهی بگویی ...

می شنوی :" عاشق باش ،دلتو نفروش ،دهنت رو ببند "

 

   هیس ...

 

 

 

                                                                                                                                              

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:23 توسط مهیار رشیدیان |

 

 

 

 

حالا دارم مفهوم کلمه ی آزادی را با تمام وجودم حس می کنم.امروز سربازی م تمام شد.تمام خاطرات این ماه ها از ذهنم رد میشه...شب عید هشتاد و شش پاس پیاده بودیم قبرستان بومهن.صد تا سگ ولگرد دوره مون کرده بودن .من و یه سرباز صفر بدبخت که لرزش هم از سرما بود هم ترس.من یه شماره گلستانه همرام بود.ورق به ورقش رو آتیش می زدم می گرفتم نوک دماغم و سر انگشتام.تا رسید به یه داستان کوتاه ،دلم نیومد آتیشش بزنم.یخ زدم . چه شبهایی که توی جنگلهای مرزن آباد اسلحه به دست مخفیانه سیگار کشیدیم .چه لذتی داشت شبهایی که بازداشتگاه بودم .لا اقل گرم بود.

ما چهل نفر فوق لیسانس و پزشک بودیم.دکتره مادر مرده تخصص اورتوپد داشت .می رفت زیر پتو با چراغ قوه، با عکس زن و بچه ش حرف می زد.یا اون دامپزشکه ،یه شب گیر داد به فرمانده ی گروهان که آقا شب جمعه ست من دلم واسه نامزدم تنگ شده .افسره سرخ شد .گفت این مرخصی ،برو مرتیکه ی بی حیا...شش ماه بعد دیدمش .گفت بدبخت شدم،نامزدم حامله ست.گفتم یادته گیر دادی بری ...گفت کاش پام می شکست نمی رفتم.کاش افسره مرخصی نمی داد ... چه پوستی از ما کنده شد. ولی حالا پنج صبح خواب بی خواب.آرزوم شده بخوابم تا هشت...  همه می گفتن سربازی شیرین ترین دوران زندگیه .می گفتم حرف نزنین بابا همه ش بدبختیه ... ولی حالا همه ش خاطراته ،عجیب و شیرین.روز سوم عید هشتاد و شش اومدیم پاس پیاده تو پاسداران .عجب شبهایی بود. دیگه آدرس تمام خانه های در حال ساخت رو داشتیم، واسه خواب. می گفتن از دوازده شب تا چهار صبح باید سر هر خیابون سوت بکشیم .منم یه شب داشتم سوت رو دور انگشتم می چرخوندم رفت تو یکی از اون خونه ها .وای چه داستانی داشتیم سر جریمه ی اون سوت تو دفتر رییس کلانتری.می گفتم آقا دو جین سوت واسه ت می خرم .می گفت الا بلا همون رو باید بیاری...چه شبهایی که توی پمپ بنزین پاسداران نخوابیدیم به اسم نگهبانی .من جن نامه را در آن مدت دو دور خواندم :توی کیوسک نگهبانی سفارت ها ،توی پمپ بنزین ،توی ساختمانهای نیم ساخته .یه شب هم نگهبان خونه ی لاریجانی بودیم. ...من و یه دندونپزشک که فقط راجع به سیاست حرف می زد ، فقط حرف می زد.هیچوقت یادم نمیره روزی که توی میدون تیر یک ساعت دنبال پوکه ی تیر ژ-3 گشتم .آخرش مال یه بدبخت تر از خودم رو جیم زدم.یه فرمانده داشتیم که سرهنگ تمام شده بود باز درجه ش رو گرفته بودن شده بود سرگرد.جرات داشتی بهش بگی سرگرد،چشاش سرخ می شد .می گفتن دو تا سرباز زیر دستش مرده بودن .به ازای هر سرباز یه درجه ازش کم کرده بودن.زیاد حرف می زدی کشکی می کشتت.یه شب افسر گشت داد زد سر یکی از بچه ها.بهش گفت مرتیکه تو هم سن دانشجوی منی.پسره دکتر اقتصاد بود بدبخت.رژه از همه چیز عذاب آور تر بود.من همون روز دوم – سوم بیهوش شدم مثلا .دیگه تا روز آخر بی خیالم شدن اورکت بچه ها را می گرفتم.  چقدر خندیدیم.ولی انصافا لذت بخش ترین جای پادگان بازداشتگاه بود.توپ.گرم،عالی.

بالاخره من هم فهمیدم آزادی یعنی چی ... دیگه گنگی ش برای من از بین رفت. امروز آزادی را حس کردم ،ولی می گن وقت مردن به طور کامل درکش می کنی....مهدی نصیری باید یادش باشه شبهای پادگان کرج را ، شبی که روبروی برجکهای زندان قزل حصار سیگارمی کشیدیم واون به قطب الدین صادقی فحش می داد."مرتیکه ی منتقد اینجا دیگه ول کن".یکی از بهترین خوبی های سربازی این بود که سیگار را ترکمان داد. او را حالا دیگر نمی دانم.   

روزی که داشتم اعزام می شدم .محمود دولت آبادی بهم گفت : به فردا فکر نکن ،به عید سال دیگه فکر کن.گفت این تجربه ی زندانه ... و چقد به کار من اومد این نگاه...که آبان سال دیگه آزاد می شم ... گفت : ده تا از این روزها می آد و میره...حالا اولیش رسیده ... ولی در اوج شادی ش یه غم خرکی داره ....نمی دونم خوبه یا نه...فقط می دونم با خیال راحت دارم نفس می کشم....

صدای محسن نامجو را می شنوم .به یاد شبهای خواندنش توی خانه ی هوشیار انصاری فر می افتم .شبهایی که هوشیار صید قزل آلا را برای جمعی می خواند که بعدها یکی از همان جمع شد اولین مترجم کتاب.خنده داره .البته شاید اگر صید به همت آن دوست چاپ نمی شد ،ترجمه هوشیار  هم مثل آن همه شعر شاهکارکنج اتاقش خاک می خورد...

دلم هوای داستان داره ...بیش از ده تا کاره نصفه نیمه و بازنویس نشده دارم ... دلم هوای اتاق کارم رو داره ...اتاق کاری که مدتهاست درست و حسابی اونجا نه چیزی خوندم نه چیزی نوشتم .اصلا انگار مدتهاست عادت کردم خودم رو به هرچیزی غیر از داستان سرگرم کنم که از داستان فرار کنم .ولی نه دوستش دارم.با تمام وجودم .دلم واسه معلم هام تنگ شده .یه جایی که داستان بخونن .یه جایی که راجع به داستان حرف بزنیم .دلم واسه یه داستان فارسی خوب تنگ شده .دلم واسه کارگاه پنج شنبه ها تنگ شده ... جدا دلم یه فضای داستانی می خواد.یه داستان ناب ناب ناب ناب...

دیروز به لطف سرکار خانم پگاه احمدی با نازنینم میترا الیاتی حرف زدم .چقدر دلم براش تنگ شده بود.چقدر شنیدن صداش خوشحالم کرد .یاد غروب های جمعه ای افتادم که با هم بدمینتون بازی می کردیم ... نمی دونم ،شاید واقعا باید این انزوای چهار ساله رو کنار بزنم .دلم واسه ی تمام دوستهای خوب و عزیز و قدیمی تنگ شده .

هفته ی پیش رفتم کارنامه .یاد کارنامه ی ولیعصر افتادم .یاد گلشیری و آبکنار و تقوی و فیروزی و کورش اسدی ... رفته بودم خانم نصیرپور رو ببینم برای انتخاب یکی از شاگرداش برای فیلمم رفتم... رفتم دیدن نگار خانم .نگار اسکندر فر .خانم سلطانی نازنین.از دستم دلخور بود.حق داشت .می گفت بعد از هفت سال اومدی چی بگی ... ولی اولش گرم تحویلم گرفت .انتظار داشتم اصلا جواب سلامم رو هم نده ... ولی نازنینه این خانم .رو جلد مجله ها رو زده بودن به دیوار .شماره ی هفت اولین قصه ی من و آصف سلطان زاده با هم چاپ شد.عجب حال و هوایی داشتم اون روزها .ده سال گذشته و ...

ولی جدا دلم هوای داستان داره ... فقط داستان... تمام مدادهام رو تیز کردم و یک ساعته به صفحه سفید کاغذ و سی - چهل مداد نوک تیزم نگاه می کنم.

حالا فقط دلم داستان می خواد .بعد از چند سال ننوشتن...احساس اولین روزهای نوشتن را دارم. اولین نوشته هایم در خرم آباد.همینجا که حالا هستم ...البته برای سفر دو روزه آمده ام .توی اتاقی که "کاشی رنگ باخته ۶۵ " را نوشتم ... آنجا که "پای گلدسته های زیدبن علی " را نوشتم ...نمی دانم چرا ... ولی فقط هوس داستان دارم .ایستاده ام روبروی پنجره ی خانه ی پدری ام و فلک الافلاک را می بینم و دره ی باستانی خرم آباد را ...وجب به وجب این شهر برای من داستان است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:49 توسط مهیار رشیدیان |