تبليغاتX
مهیار رشیدیان
 

 

 

 

 

در طول چند روز گذشته بیش از صد بار کمانچه ی هومان رومی را شنیده ام .اولین کاستش در آمده و من به حد انتشار اولین نوشته هایم برایش ذوق کرده ام.شاید پنج سال پیش وقتی دانشجوی دوره ارشد موسیقی بود دیدم این نازنین شاگرد ارشد شکارچی را... قصه ی من با کمانچه عجیب قصه ای ست .لااقل تا آنجا که منتشر شده را شنیده  و پای نواخت بسیارکسان نشسته ام.از مرحوم علیرضا حسین خوانی ،پیرولی کریمی – چه قصه غریبی دارد قتلش – قورچعلی راج ، فرج علیپور ، درویش رضا منظمی ، علی اکبر شکارچی،فرشاد سیفی و عزیز عزلت گزینم عیدی شاهرخی که دیوانه ام می کند سازش...و کلا همه ی آنها که تا کنون کمانچه ی پشت باز نواخته اند.

و حتی کمانچه ی پشت بسته را که کلهر جدا می رقصاندش واردشیر کامکار چه ناز می نوازد ش و ... البته هیچگاه حیرانی و سوز کمانچه ی پشت باز رابرایم نداشته ... بماند .همیشه باشنیدن ساز هومان رومی می گفتم نابغه ای در راه است ، و اکنون می گویم نوازنده ای درخشان و جوان از راه رسیده.

 

این ها بهانه ای بود اولا برای دلداری بیست ساله ی خودم که پیشتر شرحش می رود.اما در تصنیف "شب عید" کار تازه ی هومان رومی و فرشاد سیفی  با صدای مجید احمدی تصنیفی از ایرج رحمانپور شنیدم.دیوانه بودم ،دیوانه ترم کرد.دلم خواست چند بیتش را برایتان ترجمه کنم.البته قطعا تمام حس عزیزش منتقل نمی شود.

 

تونی ها میگریوی ای یار یا نم نور بارونه ؟

تویی گریه میکنی ای یار یا نم نم باران است؟

 

هل و میخک میکنن کی یا تو زلفات میکی شونه؟

هل و میخک می بارد یا تو زلفهایت را شانه میکنی ؟

 

 

تو وا باد گوتیه رازی یا ناف گوشنه آهو ؟

تو با باد راز گفته ای یا آهو ناف گشوده ؟

 

تموم آسمو امشو کفه پیچ اسراته .

تمام آسمان امشب کفن پیچ اشکهای توست.

 

غی افتاو و ری دریا چپاو دور چشاته

شکست امواج دریا ،هاله ی دور چشمهای توست

 

د آینه اسرا تو کولاور بسته عصاره .

در آینه اشکهای تو طاق بسته اند ستاره ها

 

د بون بیشه ی تاریکی چراغی وا م دیاره

در بن بیشه ی تاریکی چراغی بر من پیداست

 آن،تویی.

به الکن ترین شکلی ترجمه اش کردم .ترجمه این هایکوی عاشقانه ی بی شاعر را هم از قرنها پیش زاگرس میانی بشنوید.

 

ای کاش مشکی روی شانه ات بودم

قطره قطره می چکیدم بر نرمی رانهایت ..

 

 

چندین روز است سخت درگیر پیش تولید دومین فیلمم هستم: " شکاف" .امشب وقتی  مهتاب نصیر پور کستینگ کار را پذیرفت آنقدر سر حال آمدم که هوس نوشتن کردم ،اول مثل همیشه با مداد روی کاغذ.اما پیش نرفت.عجب جای خوبی ست این فضای مجازی.در پست بعدی در باره قصه ی خودم با کمانچه می گویم... سازی که آرشه بر رگهایم می کشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 5:45 توسط مهیار رشیدیان |

یک

مدتهاست که حتی به خودم هم نگفته ام که حالم بد است ،چونکه احساس می کنم گفتنش هم ،حتی به دروغ بی تاثیر نیست...من هفت ،هشت سال پیش بحرانهای روحی عجیبی داشتم ،مدام افسرده بودم و حالاتی در همین حدود و محدوده ... همان سالها اتفاقاتی افتاد و من بعد از مدتی به خودم آمدم و دیدم ردی از حال و احوال بد در من وجود ندارد و تا همین امروز اگر شاد شاد نبوده ام ،اما حتی رد محوی از افسردگی و این دست حالات با من نبوده . اما اکنون غمگینم و عصبانی و حالی دارم مشوش... می گویید مرد ناحسابی مگر اینجا جای این حرفهاست ،حالات خصوصی و ... . اما باور کنید اگر اینجا هم نگویم دیگر واویلاست... "دو داستان " حدود دو سال پیش فرستادیم برای اجازه ی چاپ ، یکی – دو ناشری که داشته ام می دانند که از روز ارسال و ارائه ی کتاب ،من هفته ای دو – سه بارپیگیری می کنم ،می پرسم چی شد-مثلا آنقدر که بعد از مدتی دیگر خودم جرات نمی کردم بروم خدمت بابک تختی ،دیگران را می فرستادم – بماند ،این کتاب سوم: "دو داستان "، آنقدر طول کشید که دیگر دل پیگیری اش را هم نداشتم ... تا دیروز که ناشر تماس گرفت که بیا ... با چه حال خوشی رفتم ، رفتم ولی ای کاش نمی رفتم... باورتان نمی شود که کتاب شصت صفحه ای بیش از صد اصلاحی داشته باشد... باشد ،به درک ،داشته باشد، اصل دلخوری من اینجاست که ناشر می گفت که اصلاح کن ،همه را رعایت کن ،تو امتیاز کتاب را فروخته ای ،کار باید منتشر شود و ...

یاد حسین کریمی افتادم ... چند سال خبرنگار کتاب بوده ام و ناشر جماعت را خوب می شناسم ، ولی این مرد چیز دیگری ست ، اصلا تافته ای جدا بافته است ... روز برگزاری جایزه ی گلشیری امسال ،فرزانه خانم طاهری به من گفت :" نقش 83 " به خاطر داستان تو مجوز نگرفته، با تعجبی عجیب پرسیدم :" مگه جواب دادن ؟" ... خانم گفتند که چند ماهه و باور کنید تمام آن چند ماه من هر وقت سراغ کتاب را می گرفتم ،آقای کریمی می گفتند که هنوز جوابی نیومده  ... گفتم :" خانم طاهری داستان من را حذف کنید  کار بقیه در بیاد " فرزانه خانم – شاید به نیت دلداری – گفتند :" بیو گرافی ت رو میذاریم " ... گفتم :"خانم بیوگرافی واسه بعد مردن خوبه، من می خوام قصه م در بیاد ،وقتی اون نباشه بقیه ش کشکه . باز کشک کلی کارایی داره " ... رفتیم خدمت آقای کریمی ،من گفتم قصه ی من را بردارید ،کتاب چاپ شود ،کار بقیه چاپ بشود... آقای کریمی فرمودند :" من اگر می خواستم کتاب تیکه پاره چاپ کنم ،چهارده سال پیش اولیس رو چاپ می کردم "... تمام ناراحتیی که با شنیدن حرف خانم طاهری رو وجودم هوار شده بود ،با حرف آقای کریمی از بین رفت ... ایشون گفتند یا نقش با قصه ی تو ،یا ... " خوشحالی من به خاطر کارم نبود ،خوشحالی م به خاطر این بود که اولین باربود که اینطور ناشری را می دیدم ... ناشری که هر کتابش عین بچه ش برا ش عزیزه ،آدمی عاطفی که  برای سطر سطر کتابهاش دل میسوزونه ... باور کنید ،بارها دیده ام که وقتی اسم گلشیری میاد ،چشمهای این آدم نم برمیداره ... به دوستی می گفتم که دقیقا به همین دلیله که " انتشارات نیلوفر " این جایگاه رو داره .جایگاه اول نشر ادبیات در ایران و در بین تمام نشرهای فارسی زبان دنیا ... بارها دیده ام که پیشنهاد های کلان برای سرمایه گذاری شخصی که می خواسته کتابش با مهر نیلوفر چاپ بشود را رد کرده ، ووقتی کار خوب دیده، برایش مایه گذاشته و ...

خیلی حرف زدم ، اما آنقدر این بار سنگین است که احساس می کنم به قدر پوشی از آن کم نشده ... در طول این ده سال در کل دو- سه ناشر درست دیده ام که درستی شان باعث قدرتمند بودنشان بوده ... این در نوشتن و کار هنری هم صادق است ، وقتی درست زندگی کنی و در کارت درست باشی ،اثرت درست شکل می گیرد و ماندگار می شود ...

بحث به بیراهه رفت ... ای کاش می شد ،همه : نقاش ، نویسنده ،شاعر ، فیلمساز ، تئاتری و ... راحت کارهایشان را ارائه بدهند ... به ولله که نه تنها هیچ اتفاقی نمی افتاد، بلکه آب از آب هم تکان نمی خورد ... باور کنید اگر رژیم پهلوی رفت و آمد را به شوروی آزاد می کرد ، به کتابها و نوشته های کمونیستی حساسیت بیش از حد نشان نمی داد ،خیلی از آن جماعت رفیق ،خود به خود تو خالی بودن جریانی که برایش خون می دادند را می فهمیدند ... کلا در همه ی موارد همینطور است .ممنوعیت و محدودیت ،هوس و حرکت به سمت موضوع ممنوع را سریع تر می کند .سریع به سرعت نور    دو

سالمرگ احمد محمود نزدیک است .از شبی که به ملاقاتش رفته اما رسما به بدرقه ی روحش رفته بودم ،تا به حال بارها خواسته ام از خاطراتم با ایشان بنویسم .و همیشه ترسی همراهم می شده ،وقت انجام این تصمیم ... مدتی ست دلتنگشان می شوم ، شدید... شنیدم شخصی می خواهد نامه هایش را منتشر کند ، باور نمی کنید ، چند بار به من گفت که این مردک کارش شده همین ، نامه های این و آن نویسنده ی مرده را منتشر کند ... می گفت : من هم بمیرم به سراغ نامه های من هم می آید و وقتی از دوستی شنیدم که آن شخص قصد انجام این کار را دارد ،بغض راه نفسم را بست ... همیشه می گفتم مبادا نوشتن از آن روزها و این آدم ،این تصور را ایجاد کند که من می خواهم چنگ بزنم به نام این آدم تا خودم را مطرح کنم ... و تمام این سالها حرفهای دیگران را در مورد ایشان شنیدم و هیچ نگفتم ، با وجودی که می دانستم نظر او درباره ی این آدمها چه بود... هیچوقت یادم نمی رود روزی که برای جشن بیست سال داستان فارسی بردنش تالار وحدت که بیا یید جایزه تون رو تقدیم کنیم ... اما مراسم تمام شد ،یک لوح و چند سکه روی سن ماند و نام محمود خوانده نشد ... فردای آن روز گفت به من که :" من خورد نمی شوم ، بزرگتر از اینها نتوانست من را خورد کند ،اینها که..." بعدها عطا مهاجرانی گفته بود ما جایزه را تقدیم ایشان کرده ایم ،اما به قول خود آقای محمود : "مثل سگ دروغ می گوید" و بعد از سه ماه که خود مهاجرانی با جایزه به خانه ی محمود آمد ، ایشان حتی نگذاشت که مهاجرانی لوح وسکه ها را روی میز بگذارد ...

روحش شاد است و مثل همیشه خندان ... به زودی مطلبی درباره ی ایشان منتشر می کنم ... و داستانی می نویسم ، درباره ی نویسنده ای بزرگ که نشسته که بنویسد، کلمات ، تصاویر ،آدمها به تصورش هجوم می آورند ،سرشار از داستانهای بکر و درخشان است ،اما نمی تواند بنویسد ، دستش می لرزد ،رعشه می زند ،الف، هزار تاب می خورد تا برسد سر خط کاغذ... و نفس یارای گفتن ندارد و نویسنده در داستان غوطه می خورد ، تن حتی نای پراندن این پشه ی مزاحم را هم ندارد...

یادت بخیر ،آقا    

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:11 توسط مهیار رشیدیان |

یک                                                                                                                                   بعد از مدتها ،شاید یک سال ،آمده ام زادگاهم.مادرم را شش ماه پیش دیده بودم اما دیگران را نه.تقریبا تمام خانواده ی چهار نفره ی ما سالی ده روز –دو تا پنج روز- شاید دور هم جمع شویم.این اتفاق حالا دو روز است که افتاده و من باز فردا به خاطر جلسه ای که با تهیه کننده دولتی فیلمم دارم باید از این جمع عزیز جدا شوم .برادر کوچکم یکی دو هفته ای می شود که واحدهای دکتری داروسازی را تمام کرده و مانده پایان نامه اش.هر وقت هم دکتر صدایش میزنم عصبانی می شود که :"مرتیکه نگو حالا هنوز رش رو نگرفتم" … به هرجهت میمونه مامان و بابام که هر دو تا دبیر بازنشسته ن و به قول پدرم این اولین مهریه که همه با خیال راحت تا لنگ ظهر میخوابیم.ولی باور نمی کنید با وجودیکه تعطیل بود ،همه هفت صبح بیدار بودیم… مادرم توی گرد گیری های سالا نه ش ده - بیستا  تعهد قدیمی از من پیدا کرده بود.مثلا به قول خودش : قول داده بودم که دیگه " ده " نگیرم ، ولی دفعه ی بعدش "هشت"  گرفتم .حالا که بهش میگم من به قولم عمل کردم باورش نمیشه… میگم بابا تو خودت دبیر بودی ،رییس و معاون ده تا دبیرستان بودی ،خودت بارها گفتی سیستم آموزشی ما مزخرفه ،بیخوده ،بجز نابود کردن استعدادها هیچ کاری نمیکنه … میگه منظورم استعدادها ن نه تو… البته من نصف استعدادهایی که محصل ایشون بودن من خدمتشون ارادت داشتم ، جدا عجب استعدادهایی بودن... الان هرکدوم باید سه - چهار تا بچه داشته باشن ...ای داد بیداد،سیستم مزخرف آموزشی همه رو به باد داد...میگم مخلصتم ،مادرمی دیگه ،اومدم بعد از شش ماه ببینمت ،جر و بحث چرا… هرچند برعکس برادرم من سر دو روز، دوستی م با مادرم به جنگ و جدل و جر و بحث کشیده میشه… اینم از برکات اول مهر ،نحسی ش همیشه با نسل منه… هانیه بختیار یه مطلب ناز در این خصوص داره ،جدا خوب نوشته… وقتی میگم خوب ،یعنی عالی .امیدوارم بدونید که من با هیچ نوشته ای شوخی ندارم…

 

دو

شبهای احیا را دوست دارم ...تا آنجا که ممکن است،سعی میکنم اینجا باشم که حالا هستم.اینگونه که ما بچه ها شنیده ایم و به یاد داریم ،بیش از پنجاه سال است که شبهای نوزده و بیست و یک در خانه ی پدری ام احیا برقرار است. اما داستان بیست و سوم فرق دارد برای من . یازده سال است مادرم این مراسم را دارد.یازده سال پیش من دانشجوی ترم یک تئاتر بودم .غربت و کم سن و سالی باعث می شد که هرهفته  ترمینال و سفر … و بالاخره تصادف .نیمه شب توی جاده ،یه تریلی اتوبوس ما را نصف می کند.دوازده نفر مرگ درجا … و من باپارگی کبد ،ریه ،شکستگی دست و پا و ضربه ی مغزی … یک ماه کما… تا سحرگاه  بیست و سوم رمضان هفتاد و شش …یه تصویر دیدم و به هوش اومدم و … از اون شب ،قبل از به هوش اومدن من مادرم برای اولین بار این مراسم را … نمی دانم .هر سال میام میرم اون جایی که لحظه به هوش اومدن  ام اونجا بودم… میرم سر خاک اون کسی که همون لحظه ،اونجا گیر داده بود من رو با خودش ببره… و چقدر دوست داشتم و گریه میکردم  که باهاش برم… مادر بزرگم بود.من برای اولین بار وقتی از پیشش رفتم که فوت کرد و من باید میرفتم خونه ی پدرم… به هر حال حالا دیگه گذشته … هر سال این موقع آرامش عجیبی وجود من رو میگیره … عجیب… هیچوقت  نتونستم بنویسمش  امیدوارم یه روزی بشه… ولش کن ،همیشه هروقت راجع به هرچیزی حرف زدم انجامش ندادم… انگار انرژی انجامش با حرف زدن هدر میره…

                                                                                                                                                 سه

مدتها بود دلم می خواست یه مطلب ،لا اقل بیشتر از یکی دو خط واسه اینجا بنویسم… هرچند ده بار خوابم برد ،نصفش رو می نوشتم باز پاک میکردم،ولی بالاخره نوشتم .یه زمانی شب تا صبح بیدار بودیم ،کار میکردیم، صبحم تا لنگ ظهر خواب خواب…ولی از وقتی که خدمت مقدس سربازی عادتمون داده صبح پنج صبح بیدار باش، ده شبم نه دیگه خیلی قلدر باشیم یازده – دوازده دیگه بیهوش…یه روز تو اوج اذیت سربازیم رفتم خدمت سید فرید قاسمی ... گفت چه خبر ،گفتم اینجوری... دو دست دعا بالا گرفت ،گفت خدایا شکرت ،بالاخره یکی پیدا شد داغ دل ما رو از این...حق داشت بابا...یادمه می گفت من این هفته بنویسم صفحه سفید است چون مهیار مریضه،کاش مریض بودی ،دلم نمی سوخت، داری...،... ولی آخرش می گفت هیچوقت جدی به مطبوعات فکر نکن ،بچسب قصه ت رو بنویس و ...آخرین باری که سید فرید رو دیدم ،گفت:"کاش زودتر فرستاده بودیمت سربازی ... "

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:49 توسط مهیار رشیدیان |