تبليغاتX
مهیار رشیدیان

 

 "قرار است داستانی باشد...چارچوبش را کشف کرده ام...چند اتود هم زده ام...شکل دیگر این نوشته چند سال پیش با بازی زیبای سرکار خانم نگار عابدی در جلسات نمایشنامه خوانی به عنوان نمایشنامه خوانده شد...هرچند همان وقت هم می دانستم روزی داستانی نیمه بلند خواهد شد...اولین بار است که داستانی را پیش از اتمام به کسی می خوانم یا نشان می دهم...به زودی تمامش می کنم...تا اینجا ،قطعا نظرهایتان برای من کارساز است"

 

 

 

 

 

رو تنم وول می خورن...دارن رو تنم وول می خورن...می بینی،دارن وول می خورن...لحظه به لحظه بیشتر وول می خورن...کشتنم ...آی دآآآ...کشتن این دوتا...خدا...تنم خدا...تمام تنم درد می کنه خدا...بیا،باپا بیا ...خدا مردم ...خاک جسته بیخ حلقم خدا...خاک سرده...سرده...می زنن...می زننم هنوز...مار و مور جا کرده تو تخم چشمام دآ...آی دآآ...دآدآ...خدا...بد کندنش...قبرم رو بد کندن...بیخ گیسم رو کندن ...کشیدن،کندن ...چپه چپه کندن گیسام رو دآ...تخم و ترکه ی روسم ...ابراهیم...سلیمان...نامردا...بچم...بچرخ...تخم سگ بچرخ...باپا بیا...بمیر...با سر بیایی وول می خورن رو تنت کرما...خدا...کشتنم...سوختم...نمرده خاکم کردن ...ابراهیم ،نامرد...این تخم و ترکه ی توئه رو دل من پدر سگ بی پدر...کشتیم...بند بند تنم سوخته خدا...خدا...خدا کشتنم این بی پدرا...بوی تنم رو میده این خاک...بوی موی سوخته میده  این خاک...خدا...خفه م کردن ...خاک ...مار و مور جا کرده بن تنم خدا...ای دآآآ...دآدآدآ...ابراهیم نامرد مگرنگفتی می برمت...مگر نگفتی اگر فهمید می گیرمت ...نمی ذارم دست بهت بزنه...مگر نگفتی بی پدر...خدا کشتنم...بچه های روسم کشتنم خدا...ای دآ ،این کجا بود که فرستادیم خدا...بختم سیاه ...روزم سیاه...شبم سیاه...گورم سیاه...دارم تو خاک خفه می شم ،ته این چال مردم...هنوز نمردم...هنوز نیم سوزم...ای ابراهیم ،نامرد،گفتی می برمت ،می ریم جایی که دست بنی بشر بهت نرسه...گفتی نمی ذارم سلیمان دست بهت بزنه...خدا ،خودت زدی...خودت پر گیسم رو کشید ی...اومدم بگم به سلیمان که این تخم بی صاحاب تخم خودته ...زدی پر دهنم هنوزخونه... خاک خونه...بند بند تنم،تن بچه م یه لخته خونه...د بس با لگد زدی رو آبگام ابراهیم بی پدر منم،هاجر...خدا،می شنوی..،می بینی خدا ...مردم خدا ...زدم ...با مشت و لگد زدنم...دو تایی ...کشتنم ...دوبرادر،ابراهیم بیشتر...تا بیام بگم که ئی کار کار خودشه،ای سلیمان ...پدر سگ خواستی من بدبخت کنی ،تو که می دونستی مردی نداری...خدا...کار برادرته که می زنه مشت تو دهنم...کبریت می کشه به گیسم...هنوز نمردم که خاکم می کنن خدا...بچه م سوخته م خدا...آی دآ ...هنوز بوی موی سوخته می ده خاک...آوردنم اینجا ،وسط دیم گندم ،وسط زمین های روسم دفنم کردن خدا...می بینی...می شنوی...پر حلقم خاکه...کرما لونه کردن تو تنم...تو گوشت سوخته ی تنم ...خدا...سرده ...سردمه...خاک سرده،خدا...دآآآ...خدا خدا خدا...می شنوی صدامو ...دارم خفه می شم خدا...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:27 توسط مهیار رشیدیان |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:40 توسط مهیار رشیدیان |

 

 

 

 

چند روز پیش با مادرم صحبت می کردم .همان چند لحظه بعد از نوشتن یکی از قسمتهای "داستانهای دختری که شبها زیر چخوف می خوابد" .مادرم هربار که با من حرف می زند ،می داند که من برعکس دیگر فرزندش مایل به شنیدن خبرهایی از زادگاهم هستم .آنچه بر سر دوست وآشنا و فامیل می گذرد.اینکه چه کسی مرده است یا چه اتفاقی برای چه کسی افتاده است .کی زن گرفته یا شوهر کرده یا حتی طلاق گرفته ویا... ،بماند.در همین گفتگو ها بود که گفت که فلان شخص هم ازدواج کرد .باشنیدن این جمله بیست سال پیش، لحظه ای دقیق مجسم شد .یادم آمد،خیلی چیزها .بسیار تصاویر و حرفها و احساس هایی که حس کرده و دیده وشنیده بودم.و حالا مانده ام که اصلا نامی ازاین نو عروس بیاورم یا نه .یا اصلا نامی به غلط بنویسم که نوشته ام شکل بگیرد...در هر حال یادم آمد که چه روزهایی بر من گذشت با یاد او که اکنون یار یکی دیگر است.از نحوه ی ازدواجش،از داماد تازه ی فامیل پرسیدم، و از گزارش زنانه ی مادرم فهمیدم که همکلاس یا حد اقل هم دانشگاهی بوده اند...گذشت .به خودم گفتم همین چند لحظه پیش داشتم از یکی دیگر می نوشتم به دلیل دلتنگی هایی که می کردم.یادگرفته ام که هر سنگینی ذهنی را بنویسم تا سبک شوم .و چقدر دلتنگ تر شدم وقتی به یاد اولین عشق زندگی ام افتادم.اولین کسی که این حس وحشی را در من بیدار کرد .حسی که هیچوقت رو به او بیان نشد،اما هم من و هم او ،هر دو می دانستیم، اماهرچه بود، تنها در عمق عمیق چشمها ونگاه هایمان در هر فرصتی به یکدیگر بود.

مدتهاست که از واژه ی عشق برایم بی معنی است و تنها زاییده اش احساس دلتنگی .مدتهاست با کسی از عشق حرف نزده ام .و مدتها ست به کسی به چشم معشوق یا از دید خودم عاشق ،نگاه نکرده ام .حالا تنها می خواهم به خودم بپردازم .وشاید این بهترین زمان باشد برای مرور گذشته ای که نوشته می شود تا داستان خودم را برای خودم بگویم .و داستان دخترهایی که شبها زیر چخوف می خوابند ،شاید.و با یاد هر کس دیگری.سنگدل ترین آدمها هم برای مدتی در طول عمرشان شب را به یاد یکی دیگر خوابیده اند،مطمئن باشید.

بعد از این گفتگو تصمیم گرفتم برگردم از اول ،از اولین کسی که این احساس را در من مشتعل کرد و تا امروز که تنهایی را شیرین تر از هر وقت دیگر تجربه می کنم ،بنویسم ،همه را .هرکه که به او فکر کردم -به اشتباه یا صحیح - و او هم به من فکر کرد و یا حتی توجه هم نکرد اما مدتی با خاطر من همراه بود یادش ...پس می نویسم : سالها پیش ،شاید چار پنج سالی از ده سالگی ام گذشته بود.دوم یا سوم راهنمایی بودم .زنگ آخر را به هر بهانه ای که بود نیم ساعت زودتر از مدزسه خارج می شدم تا پیش از زنگ آخر مدرسه ی دخترانه بنت الهدی آنجا باشم .خیابان معلم را کیف یا کتاب به دست از اول بروم  تا ته بن بستی که بن بست نبود اگر از نیم دیوار آخر خیابان می پریدی ،پشت نیم دیوار گرداب سنگی بود .جاییکه پسرها ،آنها که شلوار شش جیب و کتونی چینی و تیزبر داشتند از ارتفاع پنج-شش متری اش شیرجه می زدند تا با شنا از حفره ی خروجی آب ،از آنجا که نهری سرچشمه می گرفت، خارج شوند.زیر حفره گودالی بود که اگر پای کسی را می گرفت با جریان تندش می کشیدش پایین... گرداب سنگی هر سال سه چهار تا حتی بیشتر ،کشته داشت.مادر بزرگم می گفت که گرداب محل زندگی مارها و پری هاست .این را همه قدیمی های شهر می گفتند.و گودال جای زاد و ولد شاه مارها بود.و وقتی کسی پایش را توی گودال میکرد، بی هوا ،می پیچد دور پایش به زور می کشید می بردش و زور هیچکس هم نمی رسد که بیرونش بکشد از حفره .هیچگاه هم جسدش پیدا نمی شد...هر وقت به ته بن بست می رسیدم یاد داستان شاه محمد شکارچی ،دایی مادربزرگم می افتادم که مادر بزرگم هروقت از گرداب حرف می زد ،داستان جنگ او را با شاه مار ها را هم می گفت و من تا حد تندی ادرار ترس توی رگهایم به جای خون می گشت .برای بار دوم از لحظه ی ورودم به خیابان معلم به ته بن بست که می رسیدم هم می ترسیدم.از ترس گشت کمیته می تر سیدم که اگر اول یا وسط کوچه بودم و می رسید ،حتما جلویم را می گرفت ، تشر می زد یا حتما یک یا دو سیلی یا اصلا اگر خوشش از قیافه ام نمی امد ،می بردم.راه سومی که به ته بن بست می رسیدم ،اذان ظهررا خوانده بود .تا وسط خیابان به گام من سیصد قدم بود.یا دو تا کمتر یا بیشتر ،تا می رسیدم ،زنگ می خورد،می ایستادم کمی بالاتر از در مدرسه یا پایین تر، هر کجا که سرویس ،مینی بوس قرمز خونی رنگ آقای سرابی پارک بود...دختر ها می آمدند سوار سرویس می شدند یکی یکی ... او هم می رسید و تن من عین قالبهای کارخانه یخ که روبروی آفتاب آب شود ،هم داغ بود ،هم یخ .تا می دیدم .یا می خندید یا خودش را ندیده می کردو آخر باز هم یا از دستش در می رفت یا عمدا باز  می خندید در حین حرف زدن با دوستهایش ... و من حتما می گفتم به خودم که حتما به روی من می خندد. دو سال می شد که کار هر روز من بجز روزهایی که هیچ راه در رفتنی از مدرسه نبود،می رفتم روبروی مدرسه بنت الهدی .قبلش هم که هم هم محله ای بودیم  ، هم فامیل و هم توی خیابان همدیگر را می دیدیم ،هم وقت عروسی یا عزا یا هر چیزی که فامیل های دور و نزدیک همه بودند.

تا همان روزها هر بار اسمش ،یادش ،خودش از اطراف وجودم می گذشت ،انگار که سر و زیرم کرده باشند ،به هم می ریختم و چه لذتی داشت به هم ریختن من.حتی بعد از اتفاقی که پاییز سال سوم راهنمایی،روبروی مدرسه بنت الهدی رخ داد.وقتی که سرویس سرخ آقای سرابی با خنده های ریز و جیغ دخترها راه افتاد و من هم تند می رفتم که تا یک ربع – بیست دقیقه بعدش برسم سر کوچه ی خودمان باشم ،تا سرویس سرخ سرابی باز بیاید. دوبار-یکی رفت ،یکی برگشت – رد شود و من باز ببینمش.

آن روز هنوز ندویده بودم به قصد یک ربعه رسیدن به خانه.نشسته بودم بند کفشم را به نیت دویدن سفت کنم که سنگینی پر وزن نگاهی را روی تنم احساس کردم.تا حالاشده که کسی به شما زل بزند؟!... ،چه حالی پیدا می کنید؟...یا زل زده اید به کسی که حواسش به شما نیست ،بعد از چند لحظه نا خود آ گاه سر بلند می کند،شما را نگاه می کند؟...بعد از کمتر از یک دقیقه سر بلند کردم دیدم آن دست پیاده رو دختری میانه قد و لاغر ایستاده و با لبخندی غریب زل زده به من.آمدم که بدوم تا برسم به رد شدن سرویس.اما دیدم که نمی روم نمی توانم بدوم .فقط نگاه به نگاهی می کنم که به من اشاره ی رفتن به کوچه ای را می دهد که خودش می رود .و من هم بعد ،پشت سرش می روم و تا مدتها هر روز تا یک ساعت بعد از زنگ آخر دیر می رسیدم خانه و سوال و جواب و دیرتر می رسیدم و ...

دستان لاغر او ،اولین دستهای زنانه ای بود که در زندگی دستم گرفتم.آن روز وقت رد شدن سرویس سرخ سر کوچه ی مان نبودم.اما حتی تا سالها، حتی وقتی اسمش را می شنیدم ،حالم حالی می شد که هنوز هم بعد از سی سال عمر آن حال را نسبت به دیدن یا شنیدن نام هیچکس پیدا نکرده ام.حالی که با شنیدن جملات چند شب پیش مادرم باز تمام وجودم را گرفت.

پاییز سال سوم راهنمایی را هم هر زنگ آخر می رفتم روبروی مدرسه بنت الهدی و لبخندش را می دیدم ،اما دیگر نمی دویدم تا یک ربع – بیست دقیقه ای به سر کوچه مان برسم ،پیش از رد شدن مینی بوس سرخ ....

مادرم فهمید که با گفتن این خبر حالم برگشت.گفت :"اگر نمی رفتی بی دلیل اسم یکی را روی خودت بگذاری و سه سال خودت را علاف کنی ،حتما می رفتم برات خوا..."

از اینجا به بعد را دیگر نگذاشتم بگوید .چیزی گفتم و بحث را عوض کردم.زیرا اگر ادامه پیدا می کرد به دختری ختم می شد که تا سال گذشته به مدت سه سال نامزدم بود و حالا که تنهایم و لذت بخش ترین و آرام ترین روزهای عمرم را سپری می کنم.برای یک بار در عمرم یک جدایی خوشحال کننده را تجربه می کنم.و هر بار یادم می آید ،انگار از کابوسی سرد برخواسته ام.

بعد از انکه تلفن را قطع کردم .به "داستانهای دختری که شبها زیر چخوف می خوابد "فکر کردم . و لحظه ای به همه ی آنها که حتی لحظه ای به حریم من آمدند و رفتند.

و من هیچگاه ،حتی یکبار، بیشتر از سلام ،نه به این نو عروس چیزی گفتم و نه بیشتر از سلام چیزی از او شنیدم.اما هنوز هم گاه به گاهی که می بینمش ،داغی و سرخی صورتش را توی صورت خودم هم حس می کنم.

شنیده اید می گویند که عشق اول هیچگاه ،برای هیچکس فراموش نمی شود ؟!...     

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:12 توسط مهیار رشیدیان |

مدتها ست که فکرم را دوباره مشغول کرده.دوباره همه جا نگاهم دنبالش می گردد .بی اختیار ...بدون دخالت اراده...سالهاست که او را ندیده ام...حتی در حد لحظه ای ...نمی دانم چرا اما باز رویایش به سراغم آمده .کسی که سالها ست تمام ذهن من را اشغال کرده ...حالا می خواهم از او حرف بزنم...اویی که برای خارج کردنش از وجودم دست به هر کاری زدم حتی کاری که سه سال زندگی خودم و کسی دیگر را تباه کرد اما باز هم او با من بود و من با کسی دیگر که شاید حضورش بتواند او را از وجود من خارج کند.هرچند نفر سوم بسیار ضعیف و یاد او دیوانه وار سر به زمین و زمان می کوبید ...حالا چند شبی است که تصمیم گرفته ام در باره اش بنویسم ...شاید راهش را از عمق وجود من کشید توی کلمه ها و رفت ...معمولا بعد از مدتی وقتی کسی را نمیبینم تصویرش را به سختی به یاد می آورم ...اماانگار همین لحظه نگاهم را از روی او را گرفته ام...خوانده ام شاید هم شنیده ام که اگر مدام به یکی فکر کنی یا یکی مدام حول و حوالی ذهن و روانت گشت بزند حتما او هم به تو فکر می کند و ذهنیت تو هم با اوست ...نمی دانم .حتما همه آنها که از این احساس ها داشته اند دوست دارند این حرف حقیقت داشته باشد.ولی شاید هم در حد حرفی باشد برای دلداری گوینده به خودش...نمی دانم...حتمن در آینده در باره اش بیشتر می نویسم...اگر او را دیده اید یا در آینده دیدید بگویید کسی می خواهد قدم زدنت را ببیند از دور ...یا لحظه ای از لبخندت را آرام ...وقتی می گویی بخوان می شنوم... . ... یادم مانده که آقای گلشیری می گفت وقتی عقده ای وجودت را اشغال کرد فقط بنویس .بنویس تا با کلمه ها برود .بنویس تا دیگران بخوانند و با خواندن آنها برود...و حالا من تصمیم گرفته ام که بعد از هشت سال بنویسمت...آنقدر که دیگر رهایم کنی ... این مقدمه ای بود برای بیان کردنت .هنوز هم منتظرم که لختی  لحظه ای ببینمت...بدون هیچ کلا می...فقط لحظه ای...این بزرگترین اعتراف زندگی من است...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:42 توسط مهیار رشیدیان |

 – اَه باز شکرک ...

 

- مثه بقیه کارات ...شکرش رو زیاد ریختی ...

 

 – بگو ،زیاده روی ...زیاد از حد ...افراطی...هووم ،همینطوریشم مزه می ده...بذار کنار اون روزنامه رو...

 

- نزنه زیر دلت ...حالا دیگه مسئولیت یکی دیگه م گردنته ...باید مواظب خودت باشی ...

 

 – اون لبخند ملیح رو کجای حرفات باید جا بدم؟...هیچوقت شوخی ت رو از جدی تشخیص...

 

- که اینطور...کف سنگ ،آشپزخونه اؤپن ..دو خوابه ...بزرگه..

 

- پس جدیه ماجرا ...عجب...حالا که به اینروز افتاده؟!

 

- چی؟؟؟...تو مثه اینکه تازه دیدیش...حالا به این روز افتاده؟ ...عجیبه...!!!

 

- اصلاً چرا ...چرا ،ها ؟!...یعنی حالا چرا ...چشه اینجا ،چشخ بودی...بودیم،هستیم،همه با همیم ،دور هم...الان به هممون نیاز داره ،به هممون...

 

- هوووم م!!! ... ،دور هم ی م...با هم،باهم ی د...می دونم .آره ،با هم .خیلی خوبه که همه باهمیم...دور هم ییمم .هوم م! ...آره ،نه ،نکن ،تازه گذاشتم ،یه ربع نشده هنوز...هشت و نیم وَرش دار...

 

- اونا اونه هاشون ،روبروتن .رومیز ...خیلی سفتن،بشکن ببین...عسلی دوس داره...

 

- ده سال سفت خورد ُ نق نزد...تو چطور فهمیدی چی دوس داره ...خودش بهت گفت ؟!!...نکنه زبون باز کرده نی نی تون..

 

- یه چیزت می شه امروز ...سر صبح از چه دنده ای پاشدی؟

 

- کف سنگ...نما ...استخر ...سون ا...جکو...،...

 

- اوووهووو...حمید خان بانک زده ؟...بگو چند وقته واسه چی حالش عوض شده ،آره دیگه ،استخرُ جکوزی ،سونا .ای ول بابا...آره دیگه بانک زده دیگه ؟!...اینی که اینجا نوشته کار اونه دیگه ...چه دزد با کلاسی...

 

-چیه تازگیا تحویلت نمیگیره.اصلا چرا از من می پرسی...از خودش بپرس...

 

- حالا دیگه کو وقت واسه ما ها ...باید وقت قبل ...

 

- ولی قول بده به منم بگی... شب مزاحمت نمی شم حتماً خسته این ولی باید قول بدی سر صبحانه ی فردا هرچی بهت گفت و بهم بگی ...چقد زده .از کجا...باشه آبجی کوچیک ،قول میدی بهم ...آره ؟!!...

 

- ...،...،...اووم .آره ...باشه .شوخی که حالیت نیست ...حالا بی شوخی ،یه چند وقت دیگه بمونین حتماً ...

 

- کف موکت ...بدون انباری ...کابینت ...پنجا و پنج...

 

- اینجا به این بزرگی ...چه مرگته آخه ...خداییش یکی دو سال دیگه اینجا باشین دیگه بی شوخی سونا و جکوزی و ویلا و این حرفا جدی می شه ،نه ؟!...ما رو راه میدی خونه ت ...بیاییم ،ها؟

 

- حتما ً ...ولی باید قول بدی فقط وقتایی که خودم خونه ام بیایی...کف موکت ...تک خواب...خب؟!

 

- ...،...،...

 

- پوست لبت رو نکن...آشپزخونه ساده ...یعنی همینجوری ...نع .

 

 -...اون شکرُ میدی؟

 

- آبنبات بدم ،دهنت تلخ شده ؟

 

- ...،...،...

 

- ما که رفتنی م ...باید بیشتر مواظب خودت باشی...حالا دیگه مسئولیت...

 

- به سلامتی...هرجا هستین خوش باشی ...کنار شوهر وبچه هات...

 

- بچه ...آره ...واسه همینه که حمید بیشتر از من دلش می خواد اینجا بمونه ...بالاخره گپی گفتی حرفی حدیثی حالی حولی ...چی بگم ...اگه پای دو تا بچه وسط بود قصه بالکُل فرق می کرد...ولی چه می شه کرد که حالا وقتش نیست ...صد بار تا حالا گفته ها...خودمم ته دلم راضیه  ولی تا مستقر نشیم نمیشه...اجاره نشینی و بچه داری جور در نمی آد، هر دفعه بار و بندیلت رو دوشت ...وگرنه  حمید بیشتر از خودم دلشه ...

 

- آره، می دونم. ...

 

- آره .

 

- آره ،لابد اینجا بیشتر بهش خوش می گذره ...

 

- واسه همینه که از خونه ی بابای من دل نمی کنه...

 

- چی بگم ...خودت بهتر می دونی  ... زنا اینجور مسائل رو تو خصوصی ترین لحظه ها با شوهراشون حل می کنن...مردها همونقدر که خودشون می خوان پیچیده باشن،سادن...اونجا خوب جاییه واسه ته تو کشی ،نه...؟

 

-واردی ها...!!!...تجربه هات عملیه یا شفاهی ...هوم؟!...زیر ورو کشی،ته و تو کشی ...باریکلا بابا،اسرار مکانهای خفیه...باریکلا آبجی کوچیک...خوب بیل زنی ازت درومده...زحمت باغچه ما رم بکش دیگه ...

 

- من زرنگ باشم باغچه ی خودم رو بیل می زنم...

 

- از کی تا حالا باغ دار شدی ...؟...این خوبه ...پنجاه متر یه خواب...

 

- صبح جمعه کجا فرستادی حمید خان رو...

 

- چیه نگران استراحتشی...نترس ضعیف نمیشه ...ولش ،از باغچه ت بگو ...

 

- هر کس دیگه ای می تونه جای اونی که تو ذهنته باشه...بوق سگ میرین تا دم غروب ،بعدشم خسته و کوفته میاین جر ُبحث ُ بگو مگو...بگرد اصل مسئله رو پیدا کن...

 

- شد سنگ ،جا موعظه حواست به تخم مرغ اون زبون بسته باش..مگه عسلی دوست نداشت!

 

- ای داد بی داد...می ذارمشون در یخچال...

 

- مرد از گشنگی ...لا اقل یه لقمه نون خالی بهش بده ...یه ماه دیگه بوی گند مرده ش محله رو ور می داره ...بعد میای میبینی خانم پی کاشت و داشت باغچه ش بوده

 

- خیلی نگرانشی بمون بالا سرش ...

 

- من قد سهمم ،بیشترم وایساده م ،آخم نگفتم ...

 

-پس الانم آخ نگی بهتره ...

 

-آپارتمانهای شصت متری با وام ...

 

- ببین آبجی ،این دیگه بحث لج و لج بازی سر گل سر و عروسک و این حرفا نیست ...رک و راست بگو چته ،چه مرگته ،حرفت رو از ته دلت بگو یا میشه یه کاریش کرد یا...

 

- سعی کن غروبا زود بیایی خونه ...طول روز لگنش پر می شه ...واسه غروب باید خال ش کنی وگرنه خودشو خراب می کنه ...دست خودش نیست ...

 

 –خودشو خراب می کنه ؟؟؟

 

- چیه تا حالا بوی ان و ادرارش به مشامت نخورده ...هر وقت از کافه و سینما و باغداری برگشتی پر مشامت عطر و اودکلن بوده ...نفهمیدی...

 

- نمی دونم ...یعنی نمی فهمم...واسه همین هیچ جوابی واسه ت ندارم...

 

- اونی که خوابه با دوتا داد پا میشه ،ولی وای به حال اونی که خودشو زده به خواب...

 

-...،...،...

 

- نمی خواد ،تو صبحانه شو بده ،من میزُ جمع می کنم...

 

-  هشتاد درصد مشکل تو خودتی ...تو وجودته ،عمق وجودت...عین درختی که...

 

- اگه خوب بیل بزنی حاضرم باغچمو بدم بهت کنترات...

 

-یه بار دیگه بهت میگم ،برای صدمین بار ...هر کس دیگه ای میتونه بجای اونی که تو ذهنته باشه...باید این درخت رو از ریشه درآری ...امیدوارم بفهمی...

 

-  ولش کن من جمع می کنم...برو صبحانه اون تفلکی رو بده مرد از گشنگی اون بدبخت... ظهر شد... 

 

-  خود دانی آبجی...به ذهنت رجوع کن ...همه اونها تو ذهن خودته...

 

- برو دیگه...برو...مرد ...مرد از گشنگی ...دو ماه دیگه باید بیام جسدش رو جمع کنم...اینم اگه بمیره دیگه بهانه ای واسه دیدن هم نداریم...ای خداااا....  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:45 توسط مهیار رشیدیان |