تبليغاتX
مهیار رشیدیان

 (این داستان به زودی در مجله شوکران منتشر می شود .البته نسخه ای که در شوکران نشر می شود تفاوتهایی با این نسخه دارد .گفتنی ست هر گونه استفاده برای فیلم ـتئاتر ـداستان یا هر استفاده ی دیگری وابسته به اجازه نویسنده است...در آخر اینکه تنها خواننده این داستان قبل از این  پویا رفوئی بوده که بسیار از گفته ها و یادداشتهایش سود برده ام....بسیار مایل به خواندن نقد ونظرهایتان هستم)

 

 

 مشق فرشته ها

 

به نام پیوند دهنده قلبها .وقتی که کبوترهای پشت ویترین کتابفروشی رو به غروب می روند ،یاد تو در دلم زنده می شود.صفورا هم همیشه اولش همین جمله را می نوشت.قلبی تیر خورده هم می کشید،از همانها که زیرکبوترهای پشت شیشه کتابفروشی روشن کشیده اند. صفورا هم ازآن دفترها می خرید  برای مشق نوشتن مثلا.اما مشقهایش را شبها توی چهل برگهای کاهی با خودکار قدس آبی می نوشت.هر شب هم هنوز ده نشده ،بعد از اینکه رادیو قصه شب بخیر کوچولو را می خواند، چراغها را خاموش می کرد.اما من بیشتر شبها دیرتر از خودش می خوابیدم . نمی فهمید که بیدارم. حتی نمی دید که می بینم  با خودکار های بیک سه رنگش عکس قلبی را می کشد که از تیری که  خورده خون سرخی می چکد توی لیوانها ی پایه باریک سبزرنگش.بعضی شبها هم که روی دفترش خوابش می برد ،اول نوشته هایش را می خواندم ، بعد یکدفعه تند وبلند داد می زدم بخواب توی رختخوابت . می پرید می نشست روی دفترش .من هم مثلا اصلا  ندیده ام .زیر پتو چشمهایم را می بستم تا یادم بیاید که خط اول ،به نام پیوند دهنده قلبها بود.بعد،وقتی که کبوترها رو به غروب می روند یاد تو در دلم زنده می شود.بعد یا دستش یا ساییه سرش بود.یکبارهم خواستم دفتررا از زیر دستش بکشم که از خواب پرید،فهمید.  اینجا شبها تا صبح روشن است.فقط اگر کسی با سنگ یا تفنگ بادی بزند چراغ کوچه را بشکند، این اتاق هم تاریک می شود.دوسه شب هم تمام بن بست تاریک است تا کارگرهای اداره برق بیایند بروند بالای تیرتا لامپش را عوض کنند.آن شبها را صفورا دیر تر از هر شب چراغها را خاموش می کرد.حتی رادیو را هم خاموش نمی کرد.رادیو حرف می زد و من مشق می نوشتم و صفورا پوست لبهایش را می خورد.تنها آن شبها را وقتی مجری شب بخیر کوچولو می گفت که حالا دیگر وقت خواب فرشته هاست ،صفورا گیر نمی داد که الا بلا بخواب .می دانستم که می خواست مثل حالا که من نشسته ام ،زیرنور این پنجره  بنشیند، عکس قلبی  بکشد وبنویسد وقتی که کبوتر ها رو به غروب می روند یاد تو در دلم زنده می شود. کبوتر های اینجا تنها آسمان همین چند خانه را چرخ می زنند،اصلا رو به غروب نمی روند، می نشینند تا دستمالهای قرمز بچرخند وباز پر بگیرند.مثل کبوترهای پسر خاله ام که همیشه زاغی یا یاکریمی زیر پیرهنش دارد.دکمه های روی نافش را هم باز می گذارد تا کبوترش نفس بکشد. هربارکه به آسمان نگاه می کنم راه نفسم خفه می شود.مثل وقتی  خاک پای چنارها را چنگ می زنم .آنقدر چنگ می زنم که چاله می شود.قد میوه کاجهای زیرپایم، بغضم، ته حلقم، راه نفسم را هم خفه می کند.با چنگ اول دوم،اولش خوشحال می شوم . خنک می شوم. یک لحظه،نه، کمتر، یخ می زنم .تمام تنم می ریزد توی کفشهایم.این یعنی حتما نامه را برداشته ای.درخت را که درست آمده ام.این یعنی که برگشته ای،یعنی اصلا درخت را درست آمده ام.اگردرخت را اشتباه آمده باشم.اگر کسی دیده باشد،اگریکی برداشته باشد.اگر،اگراین اگر کثافت نبود،تمام تنم هم مثل حالا خیس نبود،مثل هرروز که هیچکدام از نامه ها یم زیر هیچکدام از درختها نیست.اصلا اگر آن رفیقت که همیشه لباس های مشکی می پوشد دروغ می گوید که برگشته ای ،پس چرا هیچکدام از نامه هایم نیست.من که هر روزهم چاله های پای همه درختها را می بینم.همه کاجهایی که سین  اول اسمم را روی آنها می کندی .نامه ها را می پیچم توی پلاستیک ،خاک را کنارمی زنم، اما هنوزیک مشت نریخته برش می دارم .می ترسم .اول لابلای درختها را می بینم.صبح ها اکثرا هیچکس نیست .بعد می روم پای درخت بعدی .تمام اس ها را با همان چاقوی ضامن دار دسته چوبی می کندی که صفورا می گفت . من می تر سم.همان چند باری که لابلای درختها قدم می زدیم هم می ترسیدم.از مدیرمان که همیشه از پشت پنجره اتاقش توی پارک را می بیند،از ناظم ها یمان ،از هم شاگردی هایم ،از صفورا ،از همه،از همه مردم شهر هم می ترسم.تمام مدتی که همراه تو بودم هم می ترسیدم. تا آنجا که نگاهم می بیند ،پشت پنجره های مدرسه را یکی یکی می بینم.هر کسی هم من را توی پارک ببیند از رنگ مانتو وپارچه دوخته روی سینه ام می فهمد که من محصل مدرسه راهنمایی ام البنینم،و از همین می ترسم.مثل وقتی  که نامه ها را خاک می کنم .تا که یکی را ازدور می بینم ،نامه را می چپانم توی جیب مانتوم .یک بار ،دو بار ،سه بار، تا آخر که دل به دریا می زنم به قول صفورا که هر روز برای دیدنت دل به دریا می زد .می خواهم حتما ببینمت.حتما باید یک چیزهایی را برایت بگویم که اینجا نمی شود نوشت.اگرهر کسی یکی از این نامه ها را ببیند،همه چیز را می فهمد ،بعد همه مردم شهر هم همه را می فهمند. یکی مثل آن رفیق مشکی پوشت که هر روز از در مدرسه تا سر خیابانمان پشت سرم حرف می زند.مگر نه اینکه همه قرارهایت با صفورا را  به یکی ازرفیق هایت می گفتی .اگر قرار پای درختها را هم گفته باشی. می دانم نگفته ای. فقط خودت می دانی .هیچکس نباید بفهمد.هر کسی که می فهمید ،صفورا هم حتما می فهمید.خودت نمی خواستی که هیچکس بفهمد.حالاهم اگرهرکسی دیده و برداشته باشد شان،دیگر همه همه چیز را می فهمند.همه می فهمند که چرا بابا را وسط سبزه میدان دارزدند .حتی  اینکه چطور مورچه ها پلک و گونه های مسلم را هم خورده اند. اینکه پسرخاله ام هر روز برای چه کاری به خانه ما می آید.حتما باید ببینمت.شبها از توی دالان صداهایی می شنوم . مثل صدای در،مثل یکی دو تقه به کوبه .حتی چند شب هم رفتم در را باز کردم، هیچکس نبود.همان شب بود که لامپ توی دالان هم سوخت.من می ترسم .از همه آدمهای این شهرمی ترسم .از تمام مردهایی که توی پارک پچ پچ و موچ می کشند.تمام مدتی که توی مدرسه هستم  از پنجره کلاس پارک پشت مدرسه را می بینم تا ببینم که چه کسی نامه هایم را برمی دارد.اگرآن رفیقت که می گوید برگشته ای وتوی خانه ی آنها نشسته ای،درست بگوید،پس حتما خودت برمی داریشان.هر روز می گوید همراهش بروم  تو را ببینم .لابد یا شبها که آن صداها می پیچد توی دالان آنها را برمی داری، یا  دقیقا همان وقتی که یکی از معلمها جایم را از پای پنجره عوض می کند.آن وقتها هم فقط حرکت ابرهای آسمان رامی بینم. حالا دیگر مدتهاست که به جای مشقهایم ،همینها را می نویسم وبه جای تخته سیاه پنجره کلاس را می بینم. همه هم شاگردیهایم هم همه چیز را فهمیده اند.خودم شنیده ام که اگر حتی یکی شان هم با من دوست بشود ومادرش بفهمد،پدرش را درمی آورد.حتی معلم ها هم از من بدشان می آید.شبها کف دستهایم از جای خطکش هایشان می سوزد.حالا دیگر فقط این پسر خاله پدرسگم به خانه ما می آید.هفته ای چند روز هم می آید.پدرش از خاله من تنها همین یک پسر را دارد. لبهایم درد می کند.تا که لب باز می کنم،زخمش سر بازمی کند.دولبم خون می شود،مثل وقتهاییکه از ماتیکهای صفورا می زدم.جای زخم دندانها روی لبهایم ،رانها وسینه ام، تمام بدنم درد می کند.حتی ازتن خودم هم بدم می آید.ازاین پسرخاله پدرمادر سگم هم بدم می آید.نه، مادرش نه ،خاله را  دوست  داشتم .آن آخرها سینه هایش را بریده بودند.من همیشه با صفورا می رفتیم خانه شان.یک روز داشت به یکی ازدوستهایش می گفت که شوهر شوفر تریلی کچلش گفته که حالا که دیگر پستانهایت را بریده اند،دیگر به درد من نمی خوری .آن روز صفورا تا آخرشب گریه کرد.اصلا من از همان روز از تمام مردها بدم می آید .حتی از خود تو که حتی جواب یکی از نامه هایم را هم نداده ای،از پدر پدرسگ پسرخاله ام،از پسرخاله ام،ازهمانکه همیشه پشت سرم می گوید تو توی خانه شان منتظرم نشسته ای،ازآنها که توی پارک موچ می کشند هم بدم می آید. هر روز ظهر تا زنگ صف بستن سری بعد از ظهر و عصرها تا بوق سگ که غروب می شود وهیچ کبوتری هم رو به سرخی اش نمی رود،من توی پارک ،لابلای کاجها قدم می زنم.از ترس مدیرمان پشت درختها قایم می شوم.چند روز است که یک زنی از آموزش و پرورش می آید ،من را از کلاس در می آورد،وقتی همه سر کلاسهایشان هستند ،توی دفتر معلم ها با من حرف می زند.می پرسد چرا مشق هایم را نمی نویسم .خیلی چیزها می پرسد،خیلی چیزها را هم می داند.حتی رابطه تو با صفورا را هم می داند.اینکه مسلم روزی یک مشت قرص می خورد تا دیگر هیچ چیزی نفهمد ،اینکه مورچه ها ابروهایش را هم برده اند،اینها را هم خودم برایش گفته ام.فقط یک چیزی ست که به هیچکس نمی شود گفت .حتی نمی شود نوشتش.اگر کسی این نامه ها را ببیند،همه،حتی این مربی پرورشی که ازآموزش وپرورش می آید هم می فهمد که همه چیز را برایش نگفته ام.حتی معلمها هم می فهمند.اگراین نامه ها را هم مثل مشقهایم تسحیح کنند.حتما به جای هر غلط هم مثل همیشه دو تا می زنند کف دستم.می زنند روی بند بند انگشتهایم. نمی شود.نمی توانم.می ترسم.مثل وقتهاییکه پای کاجها را می بینم وهیچ جوابی نمی بینم. می ترسم. مثل وقتی پچ پچ و موچ مردها را می شنوم وسر بلند نمی کنم .تنها پای درختها را می بینم تا ببینم نشان برگ و سنگی که گذاشته ام دست خورده یا نه.کف دستهایم می سوزد .نامه هایم را بیشتر صبحها که هیچکس نیست خاک می کنم .شبها هم مثل حالا زیر این چکه هایی که از تیر کج توی قلبم میچکد ازاین لیوانهای ارق خوری می کشم که همیشه هم بر عکس لیوانهای صفورا کج می شود.پنج برعکسم را اول می کشم اینجا ،بعد این تیررا از تویش رد می کنم. قلبم، قفسه سینه ام هم تیر می کشد.یخ می زند .مثل وقتی که می خواهم بروم توی کتابفروشی روشن و تمام تنم یخ می زند. از بعد از اعدام بابا همه با ما سر سنگین حرف می زنند.با هر کسی که حرف می زنم ،تمام تنم یخ می زند.مثل اولین باری که دیدمت .با صفورا می رفتیم عکاسی پارت . دو دهنه بالاتر از کتابفروشی روشن که پسرها همه جمع شده بودند زیر ریسه های چشمک  زنش. ریسه ها که روشن خاموش می شدند،پسرها داد می زدند روشن کور،چپ می زدند روشن کور، کف می زدندروشن کور،روشن کور،روشن کور،روشن کور،روشن کور، روشن هم داد می زد حرام زاده ها و با هر حرام زاده که می گفت چشمهایش پشت شیشه های ته استکانی عینکش دو برابر می شد.همیشه هر وقت با صفورا می رفتیم لوازم التحریر بخریم ،چشمهایش  پشت شیشه عینکش دو برابر نمی شد، می خندید و به بابا سلام می رساند.صفورا هم برای من مداد پاکن می خرید واز آن دفترچه های خاطرات  وسه خودکار بیک سبز و آبی وقرمز،برای مشق نوشتن مثلا .اما مشقهایش را با خودکارهای قدس آبی توی دفتر های کاهی چهل برگ تعاونی که  توی مدرسه می دهند، می نوشت. آخرین باری هم که رفتم توی کتابفروشی اش ،باز چشمهایش دو برابر شد،  گفت دیگر از آن دفتر ها ندارد.از اداره مفاسد آمده اند همه دفتر های قلب دار تیر خورده را جمع کرده اند، برده اند.حتی روشن را هم جریمه کرده اند. شاید اگر صفورا همراهم بود دیگر داد نمی زد.اصلا اگر صفورا هم بود دیگر هیچکجا همراهم نمی آمد.اصلا از روزی که همه چیز را فهمید حتی یک کلمه هم با هیچکس حرف نزد.آن شب وقتی مسلم برگشت ،ما مور های کلانتری تازه رفته بودند. حدود ساعت یک بود.اول با بابا بحسشان شد.مسلم داد می زد که تقصیر دخترها بوده .بعد رو کرد به صفورا، با سر می زد توی سر و صورتش.هرچه بابا تنش را پس می کشید، باز مثل گاو میش در می رفت حمله می کرد با سیلی و لگد به صفورا و صفورا حتی ناله هم نمی کرد.تنها صدای کوبیدن سرش به دیوار دالان را می شنیدم.از آن شب تا حالا حتی یک کلمه هم حرف نزد .هنوز هم اکثر شبها همین صدا را از توی دالان می شنوم.همان شب من هم دو سیلی خوردم. همه، حتی صفورا هم همه چیز را فهمید.مسلم گفت که عکس من توی کیفت بوده و تا آنجا که بابا پرتش داد ته دالان زد توی سر وصورتم . آن شب بابا نشست توی دالان و تا صبح سیگار کشید ،صبح هم رفت حمام و بعد هم رفت. خبر دار زدنش را هم همین پسر خاله پدر سگم  آورد که حالا هر روز به بهانه دیدن مسلم می آید خانه ما،می آید توی اتاق ته دالان.نمی توانم بگویم .نمی توانم داد بزنم که اگرآمده ای مسلم را ببینی، مسلم  لشش افتاده توی  اتاق دم دالان.وقتی که نزدیکم می شود،حالم بد می شود.هیچوقت دکمه روی نافش را نمی بندد. .کبوترش توی دالان پر پر می زند.شبها صدای این پرپر ها را هم می شنوم.نمی توانم ،وقتی که بوی دهنش را نفس می کشم ،نمی توانم بگویم که مسلم فقط نصف شبها بیدار می شود، تا دم صبح که همه خوابند، بعد باز بی هوش می شود تا فردا شب.هربار هم که بیدار می شود،مجنون سراغ یکی را می گیرد. یکبار می دود توی اتاق ته دالان سراغ صفورا را می گیرد ،یک بار سراغ بابا را .هر شب هم اسم یکی را داد می زند.یک شب می خواهد حمله کند ،شبی دیگر زار زار گریه می کند و سراغ همان کس را می گیرد. می دانی، اولین بار است که این جمله را می نویسم، و آخرین بار.می دانی، اگر تو نبودی حالا همه بودند. مقصر تمام این بدبختی ها  خود تویی ،می فهمی؟ یعنی اصلا اگر می فهمیدی که عکس من را توی کیفت نمی گذاشتی که همه، حتی صفورا هم بفهمد .آنها اصلا به خاطر رابطه ات با صفورا زدنت، اما عکس من را از توی جیبت در آوردند.صفورا می گفت که پیش از آنکه مردم به کلانتری زنگ بزنند آنها همه وسایلت را برداشته اند. صفورا را  یک ماه بعد از اعدام بابا دادند به یک راننده تریلی که برداشت بردش یکی از شهرهای جنوب که زنش بشود. یارو رفیق همین بابای پسر خاله ام بود که راننده تریلی است.همین که حالا شده همه کاره ما. روزی که می خواست برود سردترین روز زندگی ام بود. لبهایش یخ زده بود.همیشه آرزو داشتم پشت لباس عروسی بلندش را بگیرم و پشت سرش راه بروم. آخرین بار هم فقط دو تا لب یخ به اسم بوس گذاشت روی صورتم و رفت.حتی اشکهایش هم سرد بود.من هم سردم است .خون توی رگهایم هم یخ می زند ،مثل یخ در بهشت های قرمز سبزه میدان که من همیشه نارنجی هایش را دوست داشتم.وقتی از در دالان بیرون می رفت تمام تنش می لرزید. مثل شبهایی که صداها بیشتر و بلند تر می شوند ومن تمام تنم می لرزد. چند شب است که تارهایی می بینم، سایه هایی که تمام تنم را مورمور می کند.می خواهم جیغ بزنم، بلند، مثل وقتی که دست پسرخاله ام تنم را لمس می کند.می خواهم زجه بزنم ،آنقدر تا همه همسایه ها بریزند اینجا تا شاید این سایه ها از اینجا بروند.آمدن اینها از همان شبی شروع شد که لامپ دالان سوخت.اول ذره هایی ریز بودند.آنقدر که هیچ توجه ای را جلب نمی کرد ،اصلا قابل حرف زدن یا فکر کردن نبودند،اما هرچه صداها بیشتر و بلند ترباشد،سایه ها  هم بزرگتر می شوندومن بیشتراز همیشه می ترسم.چشمهایم را می بندم ،پلکهام  را جمع می کنم،زور می زنم حالت چشمهایت را به یاد بیاورم ،تمام توانم را می گذارم اما حتی  شبحی از چشمهایت را هم نمی بینم تا تف کنم توی دو مردمکت.تف کنم توی صورتت و آنقدر جیغ بزنم تا یادت از سرم، ازبدنم، از تک تک اعضای تنم که درد می کنند، برود. می ترسم. مثل وقتی این سایه های کثیف را می بینم و این صداها را می شنوم. مثل وقتی که دستهای کثیف پسرخاله پدر سگم تنم را لمس می کند .چندشم می شود. می خواهم جیغ بزنم ،اما دندان می زنم توی لبم.مثل آن روزی که تنها توی پارک قدم می زدم وساعتها از وقت قرارمان گذشته بود،  دست می کشیدم روی رد اس اسمم روی تنه درختها.از ترس و هیجان می لرزیدم. دستهایم مشت بود و پوست لبم را می کندم. اولین بار همان روز بود که لبم زخم شد.وقتی روی زخمها را پماد می زنم ، پسر خاله  مثل خر می خندد،مثل بابای شوفر تریلی اش  که روزی که خبراعدام بابا را  آوردند ،توی تخم چشمهایشان می خندید. پدرم هیچوقت با آنها حرف نمی زد.آنها به بابا می خندیدند. بابا راننده خط واحد بود .آنها به خط واحد می خندیدند.حالا شده اند سر کار دار ما .انگشتهایم بی حس می شود.کف دستهایم می سوزد.امشب نور کوچه کم رنگ تر از هر شب است.سردم است .هر کلمه که می نویسم هاشان می کنم .پتو راپیچیده ام به خودم اما باز هم سرد است .رنگ انگشتهایم مثل گچ  بیرنگ است .نمی شود.هرچه تلاش می کنم که بنویسم ،نمی توانم . می خواهم چیزی را به تو بگویم که تا حالا به هیچکس نگفته ام.می خواهم همه چیز را به یکی بگویم اما نمی شود ،به هر کسی هم نمی توانم بگویم .حتی به مربی آموزش و پرورش که پماد داده بزنم تا وقتیکه حرف می زنم لبهایم پر از خون نشود. اگر توی این شهر کسی چیزی را بفهمد،همه می فهمند.مثل زن همسایه مان که هرشب می آید از لای دراتاق دم دالان غش و کف دور دهان مسلم را می بیند، سیردلش سر تکان می دهد بعد حتی تا پرده آشپزخانه را هم پس می زند .همیشه هم می گوید که بیچاره مادرت.می گوید حساسیت لبهایت عصبی است وبا دو بار چرب کردن خوب نمی شود.نمی شود گفت.نمی توانم.به هیچکس .حتی به این زن همسایه که  یک جور بدی محبت می کند .من از محبتشهایش بدم می آید.همیشه هم می گوید بابات جواب مادرت را پس داده است.یک بار گفتم اگر من هم مثل دو بچه قبل از خودم مرده به دنیا می آمدم ،حالا همه کنار هم خوشبخت بودند.یعنی اصلا تقصیر صفورا بود. صفورا باید مرده به دنیا می آمد.اگراو مرده به دنیا می آمد ،حالا اسم من صفورا بود.چونکه صفورا اسم آن دختر بعد از مسلم است که مادر را کنارش خاک کرده اند.اصلا تمام این بدبختی ها از گور صفورا بلند می شود.مسلم همه چیز را از رفیق خودت می شنود.حتی من هم فهمیدم. من هم فهمیدم که چرا توی پارک با من قرار گذاشتی.من باید تنها توی پارک قدم می زدم وپوست لبهایم را می  کندم تا تو توی خانه ما با صفورا تنها باشی.آن رفیقت حتی ساعت قرارتان با صفورا راهم به مسلم گفته بود.صفورا می گفت یکی از رفیقها ی خودت همراه مسلم پشت در در کمینت بوده اند.می گفت که بارها این رفیقت را همراه خودت دیده است.حتی چند بار هم خواسته که توی راه همراه با صفورا راه برود و حرف بزند.صفورا برای مامور کلانتری می گفت که از وقتی که با تو دوست شده ،این رفیقت هم با مسلم دوست شده .می گفت که حتی چند بار هم با مسلم آمده اند رفته اند نشسته اند توی اتاق دم دالان.هر بار هم که صفورا را توی خانه دیده،حتی برایش لبخند هم زده است. صفورا تمام راز هایش را برای مامور کلانتری گفت و او هم همه را نوشت.حتی این را هم گفت که قرار بوده مثل همیشه تکیه به تیر برق دو تقه به پنجره اتاق ته دالان بزنی تا صفورا بدود چفت در را باز کند و هر وقت که کوچه خلوت شد بروی داخل .یک ساعت هم بس بوده، حتی بیشتر ،من سه  ساعت لابلای کاجها قدم زدم.وقتی رسیدم توی خیابان مان ماشین کلانتری سربن بست ما بود.به تمام همسایه ها فکر کردم به غیر از خودمان .اما وقتی صورت چنگ زده و خونی صفورا را دیدم دیگر نه مسلم بود و نه آن رفیق خودت که صفورا به آدم های کلانتری می گفت سرتا پا سیاه  پوشیده است.می گفت رفیق خودت بوده .صفورا می گفت که مسلم اصلا نزده ،اصلا چاقودست همان رفیق خودت بوده که زده توی جناق سینه ات .صفورا همه اینها را با گریه می گفت که با همان چاقوی خودت زده بودنت.وقتی که من رسیدم فقط جای پنجه خونی ت روی تیر چراغ برق بود.زنهای همسایه زیر لب فحش می دادند.هنوز هم جای پنجه خونی ت روی تیر چراغ برق است.همرنگ خون رنگ پریده لبهایم. کنار این صفحه را برایت بوس می کنم. رنگ خون لبهایم را ببین.همرنگ پنجه ات روی تیر چراغ برق است. بابا همه ماجرا را از همسایه ها شنیده بود.از همین زن همسایه که می گوید بابات جزای کاری که با مادرت کرده را پس داده است.می گوید تمام دکتر ها گفته بودند که مادر من اصلا هیچوقت نباید حامله شود.می گوید مردها فقط به فکر خودشان هستند.مثل تمام مردها ،مثل شوهر مرده خودش،مثل بابا،مثل تو،مثل مسلم ،مثل بابای راننده تریلی پسر خاله م.مثل خود پسر خاله پدر سگم که فقط به فکر خودش است.بعد هم به فکر کبوترهایش. تا پا توی دالان می گذارد کبوترش را از زیر پیرهن در می آورد پر می دهد توی دالان.حتی دکمه روی نافش را هم نمی بندد. نمی شود.نمی توانم.تمام تنم درد می کند.یک چیزی هست که هیچکس نمی داند.به هیچکس هم نمی توانم بگویم.حتی به مربی آموزش و پرورش که تنها وقتی روبرویش نشسته ام وحرف می زنم حالم خوب می شود.بعد دیگر بدم.سردم است .افتاده ام به سگ لرز.بند بند انگشتهایم درد. دیگر نمی توانم بنویسم. دیگر از این نامه ها هم خسته شده ام.یک چیزی هست که حتی از گفتنش برای خودم هم می ترسم. فقط می خواهم به تو بگویم .می خواهم بروم در اتاق دم دالان را با لگد باز کنم ،بالگد بزنم زیر پهلوی مسلم ،چنگ بزنم بیخ دهان کف کرده اش بگویم ،داد بزنم ،جیغ بزنم، بگویم پاشو ببین. پاشو ببین مورچه ها به ردیف چشمهایت را می برند توی خاک .تمام ابروها و گوشت و پوست پشت پلکهایش را برده اند. هر بار که آزوقه ی مورچه ها را توی دهان شان می بینم تمام تنم می لرزد .یعنی این تن مسلم است.یعنی این چشمهای برادر من است.من از صدای جیغ های خودم هم می ترسم . تنها توی خواب جیغ می زنم.جیغ می زنم و پسرخاله ام که لخت ایستاده روبرویم می خندد .قهقهه می زند،مست است و عربده می زند .دندانهایم توی گوشت لبم گیر کرده اند وهرچه که به فک و دهانم فشار می آورم کنده نمی شوند.خون سیاهی چکه چکه از چانه ام می چکد.مثل  چکه های خونی که با مداد سیاه از نوک  تیر توی قلب کنارصفحه سوم این نامه می چکد.پسرخاله  پدر سگم هم فقط می خندد.مست مست است.با همین لیوانهای پایه باریک سبز ارق می خورد. ارقش همرنگ خون جای پنجه ات روی تیر چراغ برق است.هر شب هم خبراعدام بابا را می آورد.وقتی خبرش را آوردند هم چشمهایش داشت می خندید.می گفت بابا را با جرسقیل دار زده اند.جرسقیل آنقدر بالا رفته تا بابا خودش را خراب کرده است.کثافت توی آن دل پشمالوی نازنینش از دم پای شلوارش ریخته کف خیابان.این یعنی که بابا کارد کرده توی سینه ات.او که حتی دستش هم به تو نخورده بود.حتی دست مسلم هم به تو نخورده  است.صفورا که همه چیز را دیده می گفت که رفیق خودت چاقو کرده توی جناق سینه ات. حتی همان چاقوی دست دوستت را بارها دست خودت دیده است.با همان ضامن دار دسته چوبی که  اس اسم من را روی پوست چنارها می کندی.هنوز هم نمی دانم که اس اول اسم من را می کندی یا اس اول اسم صفورا را .می گفتم که به فارسی بکن که بفهمم.نکندی.می گفتم که معلم علوم مان می گفت که درختان جان دارند،احساس دارند،می فهمند.مثل اینکه اگربا کارد پوست آنها را بکنید،دارید با چاقو روی سینه ی آدمها می زنید.صفورا می گفت که رفیق خودت با همان چاقوی دسته چوبی خودت زده توی سینه ات .من که ندیده ام. نمی دانم. من فقط می دانم که بابا را پاییزدار زدند  وحالا زمستان است و من اینجا زیر پتو سگ لرز می زنم.دستها یم،اصلا تمام تنم بی حس است .بند بند انگشتهایم درد می کند،عین خواب رفتگی. عین تمام تنم که مدام خواب می رود .نوک دو انگشت شصت و اشاره ام تیر می کشند.کف دستهایم سوز می زند.حالا دیگراگر نمی خواهی جواب هیچکدام از این نامه ها را بدهی ،پس این یکی را برگردان سر جایش تا لااقل فکر کنم که برنداشته ای.وقتیکه آن رفیقت می گوید برگشته ای ،ته دلم خوشحال می شود .اگر برایم بنویسی که با آن رفیقت  بروم ، مطمئن می شوم که برگشته ای و همراه ش به دیدنت می آیم. ما مور کلانتری به صفورا می گفت که دعا کنید زنده بماند.این تنها امیدی است که باعث می شود حرف رفیقت را باور کنم.اما وقتی به پسر خاله ام می گویم که همه چیز را برای تو خواهم گفت ،مثل خر عرعر می خندد و آخرسر هم می گوید که اگر تو زنده ای پس چرا بابات را دار زده اند.بابا که اصلا در تمام عمرش هیچوقت تو را ندیده بود. مقصراعدام بابا اصلا مسلم بود. قراربود که اول بابا خودش را به کلانتری معرفی کند، بعد هم مسلم برود و هر دو خودشان را قاتل معرفی بکنند تا مسلم را اعدام نکنند.چونکه او به خاطر دفاع از ناموس بابا این کار را کرده است.بابا  وقت سحر رفت حمام ، بعد هم رفت کلانتری.مسلم هم قبل از ظهر از خانه بیرون زد که برود کلانتری ،تمام تنش مثل سگ خیس می لرزید.رفت.اما تنها خدا می دانست که  به کلانتری نمی رود.ما همه وقتی فهمیدیم که حکم اعدام بابا صادر شد.مسلم فرار کرده بود ،زده بود به کوه.وقتی برگشت که بابا را دیگر دار کرده بودند.تا حالا بارها همه اینها را برایت نوشته ام.فقط می ماند یک چیزی که تا حالا به هیچکس هم نگفته ام.نمی شود.می ترسم .حتی شبها که سایه های تو دالان بیشتر و شلوغ تر می شوند .نوک انگشتهایم  می سوزند.مثل هر شب سوزن می زنم نوک انگشت اشاره ام تا  این  نامه را هم با خون خودم برایت امضاء بزنم.تمام . دیگر توان نوشتن ندارم .مدتهاست که بند بند انگشتانم ،قلبم ،جناق سینه ام ،تمام تنم  تیر می کشد.لبهایم را بی اختیار گاز می زنم .مثل همین حالا که صداهای توی دالان فریاد می زنند.صدا می زنند.انگار که کسی را صدا می زنند.انگشتهایم بی حس شده اند.پلکهایم سنگ وسنگین می شوند.تمام تنم یخ می زند.انگار که کسی صدایم می زند .تنم سنگ می شود.مدادم توی دستم نمی ماند.صدایی بلند صدایم می زند.صدایش می پیچد.صدا می زند.دل به دریا میزنم که چیزی را برایت بگویم  که تا حالا به هیچکس نگفته ام.می خواهم چیزی را  بگویم که مدتهاست از گفتنش می ترسم،اما نمی شود نمی شود.نمی توانم.                                                                                                                                                                                                      

 

 

 

تهران –زمستان هشتاد وشش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:19 توسط مهیار رشیدیان |